صفحات

شنبه ۱۲ مارس ۲۰۱۱

Sorrow as jailed Baha'i leader is unable to attend wife's funeral


Sorrow as jailed Baha'i leader is unable to attend wife's funeral

11 March 2011
 — The Baha'i International Community has described as "desperately cruel" the fact that one of Iran's seven Baha'i leaders has been unable to attend the funeral of his own wife.
81 year old Mrs. Ashraf Khanjani – who was married to Mr. Jamaloddin Khanjani for more than 50 years – died yesterday morning at the family home in Tehran. She had been unwell for many months.
Mr. Khanjani, 77, is serving a ten-year jail term at Iran's notorious Gohardasht prison, along with six other Baha'is who were all members of a national-level ad hoc group that attended to the needs of Iran's Baha'i community.
"This is a desperately cruel turn of events," said Diane Ala'i, representative of the Baha'i International Community to the United Nations in Geneva.
"For an innocent man to be denied the opportunity to be with his devoted wife as she passed away, and then to be unable to attend her funeral – this shows the depth of inhumanity to which the Iranian authorities have sunk," said Ms. Ala'i.
"Islamic compassion and justice are nowhere to be seen," she said.
It is understood that the funeral of Mrs. Khanjani, held early today in Tehran, attracted between 8,000 and 10,000 mourners from all walks of life. Ministry of Intelligence officers were also reportedly present, filming the proceedings.
Mrs. Khanjani had devoted her life to raising her four children as well as caring for others whose parents were unable to feed and clothe them.
"She was looking after up to 40 or 50 children at any one time, without any regard for their religious background," said Ms. Alai. "This is the kind of person she was – kind and generous, and a beacon of hope dedicated to maintaining the unity of their family in the face of harsh religious persecution."
  1. 1
  2. 2
  • The seven Baha'i leaders – currently serving 10-year jail terms in Iran's notorious Gohardasht prison – pictured before their arrest in 2008, with their… »
Prior to the 1979 Iranian revolution, Mr. Khanjani was a successful factory owner. His brick-making factory – the first automated such facility in Iran – employed several hundred people before he was forced to shut it down and abandon it, because of the persecution he faced as a Baha'i. The factory was later confiscated by the government.
In the early 1980s, Mr. Khanjani served as a member of the soon to be disbanded National Spiritual Assembly of the Baha'is of Iran, a group that in 1984 saw four of its nine members executed.
Later, Mr. Khanjani was able to establish a mechanized farm. But the authorities made it difficult for him to operate. Their restrictions extended to his children and relatives and included refusing loans, closing their facilities, limiting business dealings, and banning travel outside Iran.
Mr. Khanjani was arrested and imprisoned at least three times before his latest incarceration in May 2008.
"Life over the past three years since this most recent arrest has been particularly hard on his wife and family," said Ms. Ala'i.
"After Mr. Khanjani was transferred to Gohardasht last August, travelling some 100 kilometers there and back every fortnight for the women has been an extra burden to bear."
To add to their ordeal, Mr. and Mrs. Khanjani's immediate family has been particularly targeted by the Iranian government, with a number of them experiencing arrest and imprisonment.
"At least today, at this very difficult time, Mr. Khanjani and his family can take comfort in the fact that the thoughts and prayers of governments, organizations and people of goodwill throughout the world are with them," said Ms. Ala'i.
ادامه مطلب

جمعه ۱۱ مارس ۲۰۱۱

مراسم بخاک سپاری خانم اشرف خانجانی-همراه عکس های گلستان جاوید






مراسم بخاک سپاری خانم اشرف خانجانی
دوستان عزیز مراتب سپاس عمیق خویش را بآستان جمال اقدس ابهی تقدیم
میداریم که در بحبوحه مشکلات جاریه هر رویدادی را در این خاک مقدس
وسیله اعتلا و اعتبار امر نازنینش میفرماید. صبح امروز مراسم تدفین
متصاعده الی الله اشرف خانجانی(همسر جناب جمالدین خانجانی)در شرایطی
انجام پذیرفت که متاسفانه همسر ایشان؛جناب خانجانی در زندان رجائی شهر
بودند . علیرغم تلاشهای بسیار فرزندان ایشان برای اخذ مرخصی بجهت ملاقات
با همسرشان که در آخرین لحظات حیات خویش ملازم بستر در منزل خویش بودند
نه تنها برای ملاقات ایشان در آن شرایط حادموافقت نگردید بلکه اجازه حضور
در مراسم تدفین مشارالیها وبراز همدردی در کنار خانواده را ندادند.این
امر در حالیستکه طبق قانون عموم زندانیانی که حکمشان صادر شده است در هر
2ماه میتواننداز 5 روز مرخصی استفاده نمایند. به هر حال مراسم امروزدر
هوای مطبوع نیمه ابری بهاری در گلستان جاوید طهران جلوه ای از قوه وحدت
بخش امر الهی بود .جمع کثیری ؛افزون از5000نفر از احبای طهران و برخی
شهرستانهاونیز عده ای از بستگان و دوستان غیر بهائی در گلستان جاوید
طهران با کمال متانت و آرامش و محبت و روح وریحان حاضر شدند.ایشان برسم
ادای احترام نه صرفا به یکی از مومنین آستان حضرت معبود که برسم ستایش
استقامت ومظلومیت جامعه بهائی ایران و ابراز همدردی درتحمل مشکلات حالیه
علی الخصوص زندانیان بیگناه بهائی بود.این مراسم که در فرصت زمانی
کوتاه(کمتر از یک روز) تدارک دیده شد عموم احبای عزیز را (در حالیکه اغلب
روزه دار بودند)در غیاب تشکیلات بهائی در ایران بصورت خودجوش اینچنین
منظم گرد هم جمع نموده بودلذااز جهتی سبب شور ونشور روحانی احبای الهی
گردید چه که فرصتی برای ملاقات یکدیگر ؛ آن هم در چنین جمعیتی انبوه حاصل
گشته بود واز جهتی سبب اعجاب دوستان غیر بهائی گردیده بود که اینچنین
آرام و با محبت چنین جمعی گرد هم می آیند و در فضائی روحانی به ابراز
عواطف روحانی به یکدیگر می پردازند.اگر چه مامورین امنیتی از ابتدای
صبح(قبل ازورود حاضرین در گلستان جاوید) حاضر بودند اما مطمئنآ آنان نیز
از ملاحظه اینهمه نظم،آرامش،متانت و روحانیت (انهم در شرایطی که تشکیلات
بهائی را در ایران تعطیل نموده اند) در حیرت بودند.اغلب رانندگان وسایل
نقلیه عمومی که مسلمان بودند چنین کیفیتی را می ستودند. وجوددههاتاج گل
های متعددی که تقدیمی از جانب بهاییان عموم شهرستانها ، هر یک جداگانه
ارسال شده بود؛بانضمام سایر تاج گلهای تقدیمی اقوام وآشنایان منظره ای
خیره کننده و قابل تحسین برای عموم شرکت کنندگان بوجود آورده بود. پس از
انجام مراسم تکفین در سکوتی تام مناجات شروع توسط یکی ازحاضرین زیارت
گردید.سپس نمازمیت توسط آقای علاءالین خانجانی(یگانه پسر متصاعده الی
الله) با حالتی روحانی زیارت گردید.فی الحقیقه تمام اذکار : انا کل لله
عابدون/اناکل لله ساجدون/انا کل لله قانتون/اناکل لله ذاکرون/ اناکل لله
شاکرون/اناکل لله صابرون ؛وصف الحال وضع احبای ایران بود.پس از تلاوت
نماز پیکر متصاعده الی الله به محل پیش بینی شده حمل و پس از آن با
زیارت 3 مناجات مراسم به پایان رسید.در خاتمه حاضرین در صفوفی منظم با
کمال آرامش گلستان جاوید را ترک کردند

واین نیست مگر از مرحمتهای مکنونه تو ای پروردگارمن
*****


ادامه مطلب

پنجشنبه ۱۰ مارس ۲۰۱۱

فاطمه صادقی، دختر آیت الله صادق خلخالی: "کیان نظام اسلامی زیر چادر من پنهان نیست".


چادر من

اگر بسیار مردان و زنان به خواندن این نگاشته نیاز ندارند اما دانستن در باره این دشواری و پاسخ هایی که دختر یکی از روحانیان بسیار تند رو به آن میدهد برای بسیاری دیگر سودمند است...

فاطمه صادقی، دختر آیت الله صادق خلخالی: "کیان نظام اسلامی زیر چادر من پنهان نیست".
از حرف زدن در مورد حجاب خسته نمی شوم. در تمام سالهای کودکی و جوانی ام، «حجاب» بخشی از زندگی من بوده و سرنوشت مرا تعیین کرده است. با آن بزرگ شده ام. دو رو برم در خانواده تقریباً همه محجبه اند و مادرم هنوز هم مرا به خاطر، به قول خودش «اهمال و کوتاهی در حجاب» نبخشیده است. حجاب بزرگترین چالش فردی و سیاسی زندگی من بوده است. بعدها وقتی از کودکی درآمدم، به دانشگاه رفتم و خواندم و دیدم که بزرگترین چالش زندگی زنانی بوده است که من حتی با آنها در بسیاری جهات دیگر متفاوتم.
بگذارید برایتان بگویم تجربه تلخ من با حجاب چگونه آغاز شد؟ به خاطر دارم روزی را که برای نخستین بار می بایست جلوی پسرهای فامیل که با آنهاهم بازی بودم و در بسیاری موارد با آنها رقابت می کردم، روسری بپوشم. حس تحقیر می کردم. احساس می کردم فلج شده ام و در نگاه آنها خُرد. بخصوص در نگاه یکی شان می خواندم که‌:«دیدی بالاخره چطور مغلوب شدی؟» قضیه اما فقط مربوط به پوشش نبود. بس فراتر از این بود. موارد متعددی اتفاق می افتاد که وقتی سخت سرگرم بازی یا به خود مشغول بودم، صداهایی عتاب آلود از گوشه و کنار می آمد که:«درست بنشین، لباست را درست کن. همه جایت پیداست. روسریت را بکش جلو، چادرت عقب رفته، گردنت پیداست، موهایت پیداست و...» هرگز نمی دانستم معنای پس پشت این عتاب و خطابها چیست و اصلاً چرا باید به این شیوه مورد خطاب قرار گیرم.
چیزکی شورش وار در تمام آن سالها در من رشد می کرد و من در تلاش بودم تا با انواع ترفندهایی که می‌شناختم میان انتظارم از خودم و انتظار دیگران از من که رابطه پیچیده‌ای توأم با عشق و نفرت را با آنها تجربه می کردم، برقرار کنم. هر چه بیشتر کتابهای مطهری را می خواندم، کمتر قانع می شدم و دست آخر دیگر اصلاً خود را طرف خطاب او نمی دانستم. از نظر من او روحانی‌ای باسواد بود که خیلی چیزها می‌دانست ولی در مورد تجربه‌های شخصی و اجتماعی از حجاب هرگز هیچ. نمی توانستم برایش احترام زیادی قائل باشم. برج عاج نشینی این روحانی و عالم دینی که مرگش نیز در جو آن سالها تأسف آور هم بود، به نظرم نابخشودنی می‌آمد. او چه می دانست پوشیدن روسری که در آن عالم بچگی هیچ نیازی به آن نیست، چه حسی دارد؟ کمتر از آن می دانست که برای من پوشیدن حجاب برای نخستین بار به مردن می‌مانست و نمی‌توانستم خودم را قانع کنم که چرا یک کودک دختر، که هیچ علامتی از زنانگی در او مشاهده نمی شود، به صرف اینکه به سن خاصی رسیده باید روسری و بعدها هم چادر سر کند. حال گیرم که مزایایی که او در کتاب مسأله حجاب از آنها یاد می کرد و من هرگز تا به امروز به آنها پی نبرده‌ام، حقیقت داشته باشند.
تجارب و تحقیرهای شخصی من و دیگران از حجاب در هیچ‌ یک از کتابهای جلد اعلای روحانیون حوزه که بارها و بارهاهم تجدید چاپ شده‌اند، یافت نمی شود. کمتر از آن در شعارهای رنگارنگی که برای پاسداشت این وظیفه خطیر به خورد ما می دهند. بگذارید بگویم که بعد از آن تجارب کودکی تحقیر آمیز ترین جمله‌ای که در مورد حجاب شنیده‌ام این جمله بوده است که:« حجاب برای زن مثل صدف است برای گوهر!» می توانستم جملاتی با شأن بیشتر از این قبیل که:« خواهرم، حجاب تو کوبنده تر از خون من است!» را تحمل کنم، اما جمله فوق راهرگز. در جمله نخست توهینی نهفته است که برای هر انسانی قابل درک است. بی آنکه سازنده یا سازندگان آن را دیده باشم، می توانم حدس بزنم که در روانشناسی تخریب شخصیت باید زبر دست بوده باشند. شماهم می توانید حس کنید چرا. در این جمله ستایش با تحقیر توأم می شود. با تعریف از زن، اما، فقط به عنوان موجودی که باید زیبا باشد. بگذریم. اینها را شما بس بهتر از من می دانید. در جمله بعدی اما نوعی شأنیت رااحساس می کنم...از مبارزه جویی اش همراه با احترامی که برای زنانگی من قائل می شود، خوشم می آید، ولو آنکه مرا نفهمد و از منِ زن سرسری بگذرد.
بزرگتر که شدم، اما قضیه ابعادی پیچیده تر به خود گرفت. تقریباً به زودی متوجه شدم که باید میان روسری و چادر فرق بزرگی قائل شوم. اگر روسری برای کنترل جنسی من بود؛ البته به شیوه‌ای بس ناموفق، یا برای آن بود که کم کم مرا از عالم بچگی بِکنند و به زور زنم کنند و زن بودن را به خوردم بدهند، بحث چادر چیز دیگری بود. می دیدم که مادرم و بسیاری دیگر از زنان دور و برم از چادر به شیوه‌های مختلف استفاده می کنند. هر جا هر چادری را نمی پوشند و تازه هر جایی هم خیلی تنگ رو نمی گیرند. بویژه وقتی قرار بود روحانی معظمی قدم به خانه ما بگذارد یا آنکه ما قرار بود نزد روحانی معظمی برویم، می دیدم که خانم‌ها از همیشه تنگ تر روی می گیرند و طبیعتاً در این میان دائماً با این خطاب روبرو می شدم که:«مواظب حجابت باش!»، یعنی آنکه تنگ رو بگیر. آیا این آقایان نامحرم تر از بقیه مردها بودند؟ به نظرم آری.هر چه درجه و مقام بالاتر می رفت، صورت باید بیشتر پوشیده تر می ماند، حجاب با قدرت همواره پیوندی ناگسستنی داشته است.
چادر فقط یک پوشش نبود و نیست. با چادر هزار نوع فاصله گذاری، کدگذاری،همرنگ شدن، متمایز شدن، و امتیاز دهی و امتیازگیری و...صورت می گرفت و می گیرد. من نیز باید می آموختم که در سلسله مراتب قدرت اریستوکراتیک روحانیت چگونه از چادر باید استفاده کرد. چطور باید آن را به ابزار قدرتی بدل کرد و بر دیگران اعمالش کرد. باید می آموختم چگونه علائم و نشانه ها را به کار بگیرم و با آن برای خودم سری میان سرها بشوم، به رسمیت شناخته بشوم، دیده شوم، مزایا به من تعلق گیرد. ثابت کردم که استعدادش را ندارم.
صرف پوشیدن روسری و مانتوهم کافی نبود؛ همچنانکه وقتی برای نخستین بار یواشکی مانتو و روسری را آزمایش کردم، احساس برهنگی می کردم. امروز می دانم که بیش از احساس عریانی جسمی، عاری شدن از آنهمه عقبه، از آنهمه علامت گذاری، از آنهمه مزیت و تشخص و اعتبار، از آن اریستوکراسی بود که آشفته و پریشانم می کرد. پوشیدن مانتو و روسری باهمه ترسها و خطرهایش، اما مزیتی ماجراجویانه و بس چشمگیر داشت. مرا در کنار بسیاری چیزهای دیگر وادار ساخت تا به دنبال بی بهره شدن از مزایای اجتماعی و سیاسی ای که با حجاب و چادر همراه بود، قدم در راهی دیگر بگذارم. با پوشیدن مانتو و روسری، بی هویت و خالی شدم و حال نیاز بود که هویت جدیدم را خودم بسازم.
مطمئنم که کسان بسیاری این تجارب را از سر گذرانده‌اند و من در این میان تنها نیستم. مجاز نیستم در اینجا از آنها یاد کنم، اما برایشان سخت احترام قائلم. تنها می کوشم از خلال گشودن این تجربه شخصی به این پرسش پاسخ دهم که چرا حجاب چالشی اساسی برای ما زنان است و نمی توان از آن به سکوت گذاشت. خاصه در این روزها که مسأله ابعادی تلخ به خود گرفته است... تو گویی می شود یک شبه همه مبارزات و چالشهایی را که زنان بسیار در این راه متحمل شده‌اند، نادیده گرفت. به گمان من این امر غیر ممکن است. نمی خواهم در اینجا پر دور بروم و از این حرف بزنم که بحث پوشش آزادانه در کنار بحث آموزش از نخستین خواسته‌های زنانی در ایران بوده است. کتابهای تاریخی پراند از ماجرای زنانی که همچون من از این پوشش همراه با مزایای نخواستنی آن حس تحقیر داشته‌اند و حتی بعضاً به همین خاطر مجبور شده‌اند در کنار دولتهایی بایستند که از آنها هیچ دل خوشی نداشته‌اند، بلکه تنها مزیتشان این بود که بعد از گذر از دالانهای تنگ تاریخ پر از وحشت زنانه، دستکم به این امر رضایت دادند که زنان تا حدودی از پستوی خانه در بیایند... امثال محترم اسکندری و صدیقه دولت آبادی و تاج السلطنه و مهر انگیز منوچهریان و نویسندگان شجاع عالم نسوان که در نهایت قربانی بی پروایی خود شدند، تنها مشهورترین‌های این تاریخ‌اند.
برای من چالش حجاب اما تنها به پوشیدن یا نپوشیدن مانتو و روسری یا چادر خلاصه نشد. بحث دیگر بر سر خود پوشش اجباری بوده و هست. در تمام این سالها چالش ابعادی دیگر و وسیعتر به خود گرفت و از بحث فردی به بحثی اجتماعی و سیاسی بدل شد. کیست که نداند در تمامی این سالها «بی حجاب» بودن از مؤثرترین حربه‌ها برای خاموش کردن صدای زنان معترض بوده است. بی حجابی با ضد انقلاب بودن یکی شد و این واقعیت به سادگی نادیده گرفته شد که اگر نگوییم اکثریت زنان، اما تعداد کثیری از آنها که در انقلاب شرکت جستند و شعار «مرگ بر شاه» سر دادند، بی حجاب بودند. از اینهم نمی گویم که پس از انقلاب، حکومت تازه تأسیس پس از یک مدارای موقتی با تغییر ناگهانی لحن و گفتار خود زنان بی حجاب را ضد انقلاب و مزدور امپریالیسم خواند و تظاهرات گوناگون زنانی را که حجاب اجباری را زیر سؤال بردند، سرکوب کرد. اینها قضایایی هستند که بعدها به کرات روایت شده‌اند. حتی برای خود من نیز در آن عالم کودکی کم کم این موضوع بس بدیهی به نظر می‌آمد که کسی که حجاب ندارد، ضد انقلاب است. تنها بعدترها بود که به یاد آوردم و فهمیدم که زنان خانه‌نشین مذهبی از قضا کمتر از بسیاری دیگر در تظاهرات ضد رژیم شاه شرکت جستند و بسیاری از نسل‌های قدیمی محافظه‌کار آنها که دیگر خود را صاحب بی چون و چرای انقلاب می‌دانستند و از مزایای حکومت اسلامی چه بهره‌ها که نبردند، اصلاً قبول نداشتند که زن بتواند به تظاهرات برود و فریاد بزند. در خانه خودمان و در میان خویشان دور و نزدیک این جدال را از نزدیک تجربه کردم و در موارد دیگر نیز شاهد آن بودم. بسیاری از این بانوان محترم از شنیدن اینکه زنان در خیابان جیغ می کشیدند و بر ضد شاه فریاد سر می‌دادند، مو بر اندامشان راست می‌شد. بسیاری دیگر برای خود و دخترانشان ننگ می‌دانستند که زن از پلیس باتوم بخورد و یا دستگیر شود و شب را مجبور باشد در پاسگاه و میان یک مشت مرد شب را صبح کند. بارها شاهد مرافعه‌هایی از این قبیل در میان اطرافیانم بودم که:«برای دختر این کارها عیب است.» امروز اما همان آدمها عقبه رویه سرکوبگرانه دولت اسلامی را تشکیل می دهند و تشویقش می کنند که بر دختران باصطلاح بدحجاب سخت بگیرد، چون وضع شهرمان «غیر قابل تحمل» شده و وقتی دختران با این «سر و وضع» به خیابان می آیند، «کیان خانواده ها به خطر می افتد». حق دارند. در گفتاری که زن در بهترین حالت مروارید صدف است و زینت المجالس، دیدن دختران و زنانی که از زینت بودن به ستوه آمده‌اند، عجیب است و بهترین کار آن است که با مشت و لگد بار دیگر وادارشان کنیم زنانگی را به یاد بیآورند.
نسل من با تعجب تمام به همه این تغییرات می‌نگریست و برای این پرسش ساده که اصلاً حجاب اجباری چرا هست و این دعوا بر سر چیست؟ هیچ جوابی نمی‌جست و نجسته است. در سرزمینی که آموزه‌های دینی در بسیاری موارد دیگر به راحتی نادیده گرفته می شوند، چرا بر سر حجاب زنان که تازه بر سر تفسیر آن در شرع اینهمه اختلاف وجود دارد و معلوم نیست که از محکمات باشد، اینچنین پافشاری می شود؟ آرزو می‌کردم یک بار کسی یافت شود و پاسخی قانع کننده داشته باشد.
وقتی از یکی از روحانیون بسیار مشهور در مورد حجاب شرعی پرسیدم، با مضمونی شبیه به این پاسخ داد:«در شرع چنین حجابی نداریم. مسأله عرفی است.» و دیگری که بازهم از روحانیون مشهور زمان خود و مدرس حوزه و دانشگاه بود برایم فاش گفت که اصلاً حجاب در شریعت به معنای پوشش سر نیست و در کمال تعجب حتی مرا نیز دعوت کرد که در رویه خودم در مورد پوشش تجدید نظر کنم. با اینحال هیچیک از آنها هرگز عقیده خود را به صراحت برای عموم بیان نکردند؛ همچنانکه بسیاری دیگر نیز امروز چنین نمی کنند. می‌دانیم که آن معدودی هم که شهامت داشته‌اند چگونه خلع لباس و متحمل مجازات های دیگر شده است.
برای بسیاری از مایی که این دوران را گذرانده‌ایم، کتابهای آقای مطهری و امثال او حتی اگر به شکرانه بودجه‌های هنگفت وزارت ارشاد و سازمان تبلیغات اسلامی هزاران بار دیگر هم چاپ شود، پاسخگوی پرسش ساده بالا نیست. حتی خود او نیز به خوبی به این امر واقف بود که دیدگاه روحانیت ارتجاعی دیگر نمی‌تواند پاسخگوی نسل جدید باشد. از همین رو کتاب خود را« مسأله حجاب» نامید و در آن تلاش کرد تا رویکردی به اصطلاح علمی را نسبت به این مسأله خطیر در پیش گیرد. اما گمان نمی کنم که خود او نیز می توانست رویه‌ای اینچنین را که در نهایت منجر به تخریب کل ماجرا و حذف مسأله شده است، تخیل کند...
در تلاش برای به کرسی نشاندن دعوی حجاب، کتاب او بارها و بارها مورد تبلیغ، خوانش، بازخوانی و بازهم بازخوانی هر چه بیشتر قرار گرفته است. جالب آنکه نظام اسلامی با این کار نشان داده است که هنوز از مطهری و افکار او گامی فراتر نگذاشته و قادر نبوده متنی بهتر از آن را تولید کند، آنهم برای موضوعی که نه تنها کیان خانواده ها بلکه دیگر هستی و نیستی دولت اسلامی به آن وابسته شده است. در فرصت‌هایی که برای این موضوع گاه و بیگاه به کتابفروشی‌های قم و تهران سر کشیده‌ام، و در متن‌هایی که دست کم من خوانده‌ام، مطهری هنوز هم دست بالا را دارد. دیگران در بهترین حالت حاشیه‌هایی بر افکار او تولید کرده‌اند که خود بعضاً حاشیه‌هایی بر افکار راسل و روسو و دیگران بوده‌اند. آری، موضوعی به این مهمی که گفته می شود با هویت زن مسلمان ارتباط تنگاتنگ دارد، تنها با مراجعه به آرای معدودی از فیلسوفان غربی امکان توجیه داشت.
بحث حجاب که سرنوشت بسیاری از دختران و زنان ما را تعیین می کند، به لحاظ نظری از فقیرترین موضوعات بوده و هست و دلیل آنهم روشن است. تلاشهای نظری از پیش از انقلاب تا کنون قادر نبوده‌اند پا را فراتر از آن چیزی بگذارند که مطهری زمانی گذاشته است. این بحران و آشفتگی بارها از سوی دست‌ اندرکاران نیز تحت این عنوان که«باید کار فرهنگی کرد» مورد تأکید واقع شده است. اما واقعیت آن است که اتفاقاً کار فرهنگی زیاد شده، اما کفگیر به ته دیگ رسیده است. همان‌هایی که در تمام این سالها کار فرهنگی کرده و موی خود را در این آسیاب به نظر من بی جهت سپید کرده‌اند، می‌دانند که در این مورد حرف جدیدی وجود ندارد. حرفها و استدلالها همان حرفهای قدیمی است. هر آنچه باید گفته می شد، گفته شده و چیزی نگفته باقی نمانده است. از همه چیز برای توجیه حجاب بهره گرفته شده است. بیایید اعتراف کنیم که متأسفانه این حنا دیگر رنگی ندارد و تنها باید به زور متوسل شد. آنچه در این باب نوشته شده، نه تنها امثال مرا که با آن فرهنگ بار آمده‌ایم نتوانسته قانع کند، بلکه پاسخگوی بی شمار پرسش‌های نسل امروز نیست که دیگر از تکرار بی پایان و هذیان وار این مکررات سخت به ستوه آمده است.
نه در نظام اسلامی و نه در هیچ نظام دیگری حجاب نمی تواند بر اساس دلایل شرعی اجباری باشد و مسلماً اینکه حکومت نمی تواند در این مسأله به زور متوسل شود...از اینرو قانون مجازات اسلامی نیز در این میان سندی مغایر با شرع است؛ همچنانکه متخصصین امر اذعان می کنند.
اینها راهم سالیان سال است که می شنویم و می دانیم... بی شمار مطالب در این باب نوشته شده‌اند و چه دلیلی از این محکمتر که چنانچه اختلافی در این باب نبود، چرا پس از گذشت سالیان بسیار اینهمه وقت و بودجه مصروف این موضوع می‌شود تا پوشش اجباری را توجیه کرده و رویه زورگویانه در مورد آن را نیز جا بیندازند. گو اینکه هر چقدر بیشتر نوشته می‌شود، کمتر نتیجه می‌دهد و کمتر قانع کننده می‌شود، از آنرو که میان دستگاههای ذیربط و خود مراجع و متخصصان نیز در این باب اختلافات جدی وجود دارد.
از اینهم نمی گوییم که رئیس جمهور محترمی که خود را مهرپرور می نامد، وقتی در مورد حجاب از او پرسیدند، چگونه با عوامفریبی پاسخ داد:«آیاهمه مشکلات ما خلاصه شده در دو تا موی خانمها؟ آیادر مملکت هیچ کار دیگری وجود ندارد که انجام بشود؟»
جدال دائمی خیابانی در مورد حجاب این روزها رنگ دیگری به خود گرفته است. قرار است همه چیز از نو زیر چکمه له شود و کسی هم دم بر نیاورد. حتی کسانی که خود روزی به نام شرع همه اینها را توجیه می‌کردند، اکنون گرفتار صدای شوم چکمه شده و زبان در کام کشیده‌اند. بنابراین مسأله دیگر به هیچ رو بر سر انتخاب میان کار فرهنگی و کار نظامی در مورد حجاب نیست. مسأله بر سر خود حجاب اجباری است. از بسیاری نسلهای پیش از من تا به امروز هر روز این صدا رساتر به گوش می رسد که به هر دلیل و با هر توجیهی بسیاری از زنان دیگر نمی‌خواهند هیچ نوع پوشش سری را اعم از چادر، روسری یا به هر شکل دیگری تحمل کنند. این صدا آنقدر واضح، آنقدر بلند و آنقدر دیرینه و تاریخ دار است که برای شنیدن آن به لوازم کمکی هیچ نیازی نیست. همه خوب می دانند که برای موضوع حجاب تنها یک راه حل وجود دارد و آنهم واگذاری امر پوشش به انتخاب فردی خود زنان است. اگر کیان خانواده، اجتماع، و حکومت اسلامی به حجاب وابسته شده است، پس لاجرم اشکال را باید در آن کیان، در بنیاد آن خانواده، در آن اجتماع و در آن حکومت جست که خود تجدید نظری جسورانه اما ضروری را می طلبد. اما در واقع چنین نخواهد شد، یا لاقل نه به این زودی. اکنون نظام اسلامی یا دستکم بخشهای مهمی از آن تهاجمی تر از همیشه با زنان برخورد می کنند؛ به گونه‌ای که از ابتدای انقلاب تاکنون در هیچ حکومتی چنین رویه تهاجمی را نمی‌توان سراغ کرد. باید پرسید چه چیز این خشونت و تهاجم را که رویکردهای مربوط به حجاب تنها یکی از بی شمار ابعاد آن را تشکیل می دهد، موجب شده است؟
حجاب و مأموریت دولت مقدس
نظام اسلامی ما از هر دولت و نظام دیگری ولو آنهم اسلامی بوده باشد، همواره برتر و بالاتر در نظر گرفته شده است. از همان ابتدای انقلاب تصور می‌شد که نظام اسلامی در ایران موهبتی الهی است. مأموریت مقدس مبارزه با امپریالیسم، برقراری عدالت جهانی، آزاد سازی دنیا از چنگال قدرتهای جهانی و خلاصه تغییر جهان به آن سپرده شده است و بالتبع در این مسیر بسیار چیزها می‌بایست تغییر کنند. این ادبیات افت و خیزهای بسیاری داشته است. اما اخیراً در بیانات بسیاری از رجال سیاسی، در مکاتبات و نامه نگاری‌های آنها با سران جهان، با پیشنهادهای عجیب و غریب برای اصلاح دنیا و مردم آن و جز اینها از نو ظاهر شده است؛ هر چند با در نظر گرفتن وضع اسفناک اقتصادی و اجتماعی و... دیگر کمتر قانع کننده است.
می توانم باهمه آن کسانی هم که درست عکس تجربه مرا داشته اند نیز احساس همدلی کنم. کسانی که بر خلاف من اما باز هم به خاطر آن تعادل مردانه، آن رابطه قدرت و آن مأموریت مقدس مجبور بوده‌اند پوشش خود را کنار بگذارند. در مورد این دومی نیز باید سخن گفت. زیرا به خاطر حساسیت موضوع حجاب و پوشش اجباری وضعیت زنانی که مجبور بوده‌اند از خود رفع پوشش کنند، همواره به حاشیه رانده شده و مسکوت گذارده شده است.
درهر دوی این گفتارها من با حجابم، هم فاعل بوده‌ام و هم مفعول. آنجا که پای تعادل در میان است، اگر روسری‌ام، چادرم عقب برود و اندامم نمایان شود، فاعلم و تعادل جامعه را، عفت آن را، و خلاصه همه آن چیزهایی را که به دست آمده در طرفه العینی بهم می زنم. نیز با حجابم به امپریالیسم جهانخوار «نه» می گویم و به او ثابت می کنم که نظام مقدس از حقانیت بی چون و چرا برخوردار است. در اینجا تعادل و نظم را برهم می زنم. این هر دو اوج نقش فاعلی من است. درهیچ مذهب و آیینی تاکنون برای زن هرگز اینقدر نقش فاعلی و اثر گذاری قائل نشده‌اند که با حجاب و پوشش به او داده شده است. در عین حال که در هیچ آیینی نیز زن تا این حد به واسطه زن بودن تخریب نشده است که ما او را با حجاب اجباری تخریب می کنیم. زیرا حجاب هم منتهای نقش فاعلی زن است و هم نهایت مفعول بودن او.
من به حجاب اجباری نه می گویم از آنرو که نه فاعلیت مطلقی را که در آن به من نسبت می‌دهند انسانی می‌دانم و نه آن مفعولیت مطلق را. من نه می‌خواهم و نه می‌توانم با حجابم مسئول عفت و تعادل جامعه و نظم مستقر یا بی نظمی و آشفتگی آن باشم و نه آنکه با پذیرفتن آن، خود را انکار کنم... نگاه من به جهان از همان اعتباری برخوردار است که نگاه هر موجود انسانی دیگر. من و میلیونها مثل من در حجاب نه امنیت جسته‌ایم، نه زیبایی، نه اخلاق نه عفت و نه پاکی، و برعکس بی‌حجابی را هم ملازم بی‌عفتی و بی‌اخلاقی و ناپاکی نمی‌دانیم. اصلاً به نظر ما پوشش ملازم با پاکی و ناپاکی، عفت و بی‌عفتی، تعادل و عدم تعادل نیست. پوشش و حجاب بحثی یکسره مربوط به قدرت است. کاری به اخلاق و دین ندارد.
ادامه مطلب

برابری حقوقی زن و مرد؛ چگونه؟


برابری حقوقی زن و مرد؛ چگونه؟

 آرش عاشوری‌نیا
عکس از آرش عاشوری‌نیا
می‌گویند به حکم دین، زنان از ۹ سالگی (به سال هجری قمری) در حوزه مسئولیت کیفری قرار می‌گیرند و چنانچه مرتکب جرمی بشوند از آن‌گونه که در قانون مجازات اسلامی آمده است، مثل بزرگسالان مجازات می‌شوند.
می‌گویند به حکم دین، زنانی که از شوهر تمکین نمی‌کنند و تمنای جنسی شوهر را در هر شرایطی به جا نمی‌آورند ، زنان نافرمانی شناخته می‌شوند که از حکم خدا نافرمانی کرده‌اند . آنها را "ناشزه" می‌نامند و در خور محرومیت از آن لقمه نان که اسمش را گذاشته‌اند " نفقه " و بیشتر مردان ایرانی در عصر حاضر قدرت پرداخت آن را ندارند.
می‌گویند به حکم دین، زنان مسلمان و غیرمسلمان خون‌بها و دیه‌شان نصف مردان است. اگر به قتل برسند، خون بها نصف خون بهای مرد است و اگر مورد ضرب و جرح قرار بگیرند به اندازه‌ای که دیه عضو یا اعضای صدمه‌دیده، به دوسوم دیه کامل یک مرد برسد، دیه زن تا نصف مبلغ تعیین‌شده، تقلیل می‌یابد.
می‌گویند به حکم دین، مردان حق دارند که همزمان چهار زن به عقد دائم خود درآورند و همزمان زنانی را در عقد موقت خود داشته باشند.
می‌گویند زن از شوهر ارث می‌برد و میزان آن، یک هشتم از ماترک، یعنی اموال به جامانده از شوهر است (آن هم در صورتی که متوفی فرزند داشته باشد) و بلافاصله توضیح می‌دهند که اگر شوهر، از خود چند زن باقی گذاشته باشد، آن یک هشتم، به نسبت مساوی بین چند زن تقسیم می‌شود. خوب که دقت کنید، زن در این سیستم ارث‌بری آن قدر که مجازات می‌شود، بهره‌مند نمی‌شود. بابت هوسرانی شوهر، همه زنان به جامانده (بازمانده) مجازات می‌شوند و ناگزیرند متناسب با تعداد هووها، مال و اموال از دست بدهند.
می‌گویند به حکم دین، ارث فرزند دختر از پدر و مادر نصف ارث فرزند پسر است.
می‌گویند به حکم دین، مرد هروقت که بخواهد می‌تواند زن خود را طلاق بدهد. اما زن باید کلی مدرک و دلیل نزد قاضی شرع ببرد تا ثابت کند که به‌راستی در مشقت است و آنگاه رها بشود.
می‌گویند مرد می‌تواند اگر زنش را در موقعیتی ببیند که گویا در حال هماغوشی با دیگری است، بزند هر دو را بکشد و سرفراز و مغرور و آزاد به زندگی ادامه داده و به مردانگی خود تا آخر عمر مباهات کند. البته اگر زن شاهد بر این چنین رویدادی بشود و شوهر را در حال هماغوشی با زن دیگری ببیند، چنانچه زبانی هم اعتراض کند، به او تهمت می‌بندند که زنی است از تبار شیاطین که حسود و بدخواه است و حد و مرز زنانگی را نمی‌شناسد. نزد قاضی شرع، اگر شکوه و شکایت کند، برایش روایت و حدیث می‌آورد اندر فواید شکیبائی و سوختن و ساختن.
می‌گویند به حکم دین، زن تا وقتی باکره است، نمی‌تواند بدون اجازه پدر یا جد پدری یا دادگاه ازدواج کند و در صورت تخلف ، حتی اگر ۴۰ ساله هم باشد، دادگاه می‌تواند ازدواجش را باطل اعلام کند. این هم می‌شود مجازات زن ۴۰ ساله‌ای که حفظ بکارت کرده است!
می‌گویند به حکم دین، زن بر فرزند صغیر حق ولایت ندارد. حق ولایت به معنای حق سرپرستی و دخل و تصرف در امور مالی و دیگر امور حساس صغیر مانند اجازه نکاح و خروج صغیر از کشور است. در عوض جد پدری به اندازه پدر، از حق ولایت بر نوه‌ها برخوردار است. به علاوه اگر پدر یا جد پدری بزند فرزند یا نوه‌اش را بکشد، دادگاه حق ندارد مجازات اعدام را که در قوانین ایران برای جانی پذیرفته شده است، در حق قاتل اجرا کند. در این موقعیت که قاتل عزیزکرده دادگاه می‌شود ، مادر فقط حق دارد برود سر قبر فرزندی که پدر یا جد پدری او را کشته و عزاداری کند. با این وصف اصرار دارند که "بهشت زیر پای مادران است!"
می‌گویند به حکم دین، همجنس‌گرائی زنان جرم است و در مواردی مجازات اعدام دارد.
پرسش این است که در قرن ۲۱ میلادی، چگونه می‌توانیم از این زندگی زهرآگین قانونی خلاص بشویم؟
قانون اساسی بی تنازل را توصیه می‌کنند. آن را از صدر تا ذیل در تمام این ۳۲ سال زیر و زبر کرده‌ایم. با نیت دوری از خشونت و پرهیز از سبعیت حکومت، برخی اصول را برای اصلاح قوانین ناظر بر زن پیشنهاد کرده‌ایم و از فقیهانی که داوطلب تجدیدنظر در این قوانین بوده‌اند ، بسیار نقل قول کرده‌ایم.
در دوران ۸ ساله اصلاحات، دور این شیوه از مطالبه اصلاح قوانین به نفع زنان تند شد و کاری از پیش نرفت. اما چندتائی فقیه دردآشنا به دادگاه ویژه روحانیت فراخوانده شدند و پس از تحمل حبس و تحقیر، عبا و عمامه از دست دادند. این هم حال و روز فقیهانی که خواستند اندکی از تیزی قوانین زن‌ستیز بکاهند.
در قصه‌های آفرینش که آقایان به خورد ما داده‌اند و بزرگان اصلاحات، پیاپی بر آن تاکید ورزیده‌اند "زن، زن است و مرد، مرد است". به این معنی که خداوند زن را برای ایفای نقش‌های خاصی آفریده و مرد را برای ایفای نقش‌های خاص دیگری. جالب است که آقایان به نمایندگی از خدا این نقش‌ها را خود تعریف می‌کنند و سپس تاکید می‌ورزند که در اسلام، حقوق متشابه زن و مرد پذیرفتنی است و با این تاکید، راه بر برابری می‌بندند.
می‌گویند چون زن وظیفه‌دار بچه‌داری و شوهرداری است، از مرد حقوق کمتری دارد که با وظائفش متناسب است و چون مرد عهده‌دار مخارج خانواده است، حقوق بیشتری دارد و بر خانواده سمت ولایت و ریاست دارد.
بنابراین در تفکر دینی حتی از نوع مترقی آن، برابری حقوقی زن و مرد محملی ندارد و قانون اساسی که حتی اگر بدون تنازل هم اجرا بشود، به لحاظ تاکید بر احکام شرع، نمی‌تواند پیام‌آور برابری شود و راه را برای حقوق انسانی نیمه‌ای از جمعیت باز نمی‌کند.
بر دری که بسته است، زنان بیش از این مشت نمی‌کوبند. دستها خونین شده و هر قطره خون زنان که به هوای رسیدن به برابری بر زمین ریخته، جائی برای بقای این قانون اساسی باقی نگذاشته است.
دوباره ۸ مارس از راه رسید و داغ‌ها تازه شد. این بار بدجور پرده‌ها پاره شده و حکومت جائی برای امید به اصلاح و بهبود باقی نگذاشته است. مخلصان حکومت که زبان به نقد ظلم و ستمگری گشوده‌اند، در جاهایی که خانه‌های امن نام گرفته و سخت ناامن است، زندانی شده‌اند. زنان و دختران جوان برای اعلام نارضایتی‌های خود از وضع موجود، از کمپین هایی که تکیه‌گاه شده بود و به آنها قوت قلب می‌داد، محروم مانده‌اند.
اگر کشور مدیریت باتدبیری داشت، بر کمپین‌ها یورش نمی‌بردند و از زنان خشمگین و غمگین، دست‌کم این تکیه‌گاه را که به آنها امید می‌بخشید، نمی‌گرفتند و بنیانگذاران کمپین‌ها را در گوشه و کنار جهان آواره نمی‌کردند.
نخستین ۸ مارس پس از انقلاب در ایران با اعتراض به اعلام حجاب اجباری آغاز شد و پس از ۳۲ سال، حجاب همچنان اجباری است، اما زنانی که از این جبر نفرت دارند، حجاب را به سلیقه خود دریده‌اند و کاری کرده‌اند که بخش بزرگی از بودجه کشور برای استخدام مأمور و تامین دستگاه عریض و طویل پلیسی به این منظور هزینه شود.
جمهوری اسلامی ایران در مدیریت بحران که تصور می‌کند در آن استادکار شده است، بی‌تدبیری نشان داد و در این بی‌تدبیری کار را به جایی کشاند که به تدریج برای معترضین، گذشتن از جان آسان‌تر از حفظ جان در سرزمینی شد که در آن، از زبان خوش، نزاکت حکومتی و احترام به حقوق حداقلی شهروندی خبری نیست که نیست. لات‌ها و چاقوکش‌ها که از حکومت فرمان می‌برند و برای خود بروبیائی دارند، از مردم هتک حرمت می‌کنند و بی‌ترس از عاقبت کار، "یوتیوپ" رفتار خود را در معرض نگاه مردم می‌گذارند. شگفت نیست اگر پرده‌ها پاره شده باشد؟ و زنان از وعده اصلاح قوانین حال‌شان به هم بخورد؟
نخستین ۸ مارس پس از انقلاب در ایران را با اعتراض به اعلام حجاب اجباری آغاز کردیم. پس از ۳۲ سال، حجاب همچنان اجباری است، اما زنانی که از این جبر نفرت دارند، حجاب را به سلیقه خود دریده‌اند و کاری کرده‌اند که بخش بزرگی از بودجه کشور برای استخدام مأمور و تامین دستگاه عریض و طویل پلیسی به این منظور هزینه شود.
مطالبات از اعتراض به حجاب اجباری فراتر رفته است. نسل‌های امروزی دختران ایرانی، برخورداری از همه امکانات شادمانی را حق خود می‌دانند و متقاعد نمی‌شوند که حکومت بر اندیشه، مرام، عقیده، بدن، زبان و حق انتخاب آنها در زمینه‌های فردی، اجتماعی و سیاسی، مأمور بگمارد.
هریک از اصول قانون اساسی هزاران بار مستند مطالبات قرار گرفته است تا شاید کشتیبان را سیاستی دیگر افتد و برای برون‌رفت زنان از بحرانی که حکومت دینی برای آنان ایجاد کرده و تهاجمی است، بر سلامت محیط زیست‌شان کاری بکند و چاره‌ای بیاندیشد. فعالان زن به هر زبان در این ۳۲ سال کوشش کردند تا شیوه‌ای مسالمت‌آمیز پیدا کنند و به حکومت بباورانند که می‌شود در قوانین تجدیدنظر کرد؛ می‌شود قدری افق دید قانونگذاری را وسعت بخشید و می‌شود درک کرد که نهاد مدرنی به نام پارلمان از آن رو ایجاد شده است که گره از کار مردم بگشاید و زندگی را بر آنها آسان کند.
در اوضاع بحرانی دیگری که از روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ از راه رسیده است و ادامه دارد، پیشنهاد این است که راه‌های رفته را بازگردیم و برابری را در سایه همین قانون اساسی جستجو کنیم. زنان فعال در امر برابری، بیش از این دوست ندارند که آزموده را بیازمایند. از آن آزمون‌ها نیز پشیمان نیستند. تجربه‌ها اندوخته‌اند و به این یقین رسیده‌اند که فقط یک نوع قانون اساسی ممکن است به آنها فرصت دهد تا برابری حقوق زن و مرد را به جایی برسانند. آنچه به قانونگذاری ماهیت عرفی می‌دهد، چاره کار است. همان است که زنان مبارز امروز ایران به کمتر از آن رضایت نمی‌دهند و به فرض که در صورت ظاهر از اصرار بر آن چشم بپوشند و در شرایط سخت سرکوب با تاکید بر قانون اساسی بی تنازل راه را ادامه دهند، زود از آن روی برمی‌گردانند.
قانون اساسی باید بتواند راه و رسمی برای انتخابات آزاد پیش‌بینی کند تا دستجات گوناگون مردم، در پارلمان نماینده داشته باشند. سپس باید مکانیسمی با ضمانت اجرا تدارک ببیند که نمایندگان مردم بتوانند با تکیه بر آن، بر پایه برابری زن و مرد قانونگذاری کنند. اینجاست که منبع قانونگذاری اهمیت پیدا می کند.
تنها اعلامیه جهانی حقوق بشر است که در جای منبع قانونگذاری به این مکانیسم ظرفیت می‌بخشد تا متناسب با روزگاری که مردم در آن به سر می‌برند، قانونگذاری بر پایه عرف میسر شود. رساله‌های آقایان در این مکانیسم جائی ندارد. قدرت مطلقه از هر قبیل، مردود است. چنین قدرتی به خودی خود راه بر برابری می‌بندد و برای قانونگذاری استقلال باقی نمی‌گذارد.
در وضع موجود که در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، احکام شرع تنها منبع قانونگذاری است، اجرای بی تنازل قانون اساسی همان است که برخی قوانین مبتنی بر احکام شرع را که در پیش گذشت، در بر می‌گیرد. برای این چنین مقصودی چرا باید جان شیرین را فدا کرد؟
ادامه مطلب

صعود خانم خانجانی




دوستان عزیز ، با کمال تأسّف به اطّلاع می رسانم که خانم خانجانی ؛اشرف سبحانی ؛همسر جناب جمال الدین خانجانی امروز 19 اسفند 89 حدود ساعت 10 صبح - همزمان با وقت ملاقات جناب خانجانی - در منزل خویش به ملکوت ابهی صعود فرمودند. برای آرامش و ارتقای روح ایشان دعا بفرمایید...


هو الله تعالي پروردگارا امرزگارا نفس نفيسي بملكوت شهود صعود نمود و از خاكدان فاني بجهان جاوداني شتافت ميهمان جديد است عزيز فرما بنده قديم است خلعت بديع عطا كن اي بي نياز بيامرز و بنواز و بخلوتگاه راز راه ده و در محفل تجلي همدم و دمساز نما توئي دهنده و بخشنده و مهربان و توئي امرزنده و نوازنده و توانا ...عبد البهاعباس
ادامه مطلب

سه‌شنبه ۸ مارس ۲۰۱۱

شکنجه اقای خانجانی در زندان اوین بند 209

این متن در وبلاگی منتشر شده و صحت مطالب آن هنوز به تائید نرسیده است جهت پیگیری در مجامعه حقوق بشر به اطلاع می رسد
-------------------------------

با درود فراوان

امروز شکنجه  اقای خانجانی از بهاییان عزیز کشور را  تا انجایی که بتوانم بازگوو خواهم کرد


اینجانب در دو سلول زندان اوین بند 209 با اقای خانجانی با هم بودیم

عکس اتاق اقای خانجانی و اینجانب در زندان اوین بند 209

این اتاق به اندازه دو عدد پتوی سربازی جا داشت.


اقای خانجانی به من کمکهایی میکرد در زندان که باور نکردنی میباشد


یک روز اقای خانجانی رو بردن به اتاق شکنجه و من هیچ اطلاعی ازش نداشتم .حتی پتوهای وی رو هم به وی داده بودن که برده بود  با خودش. من فکر میکردم ازاد شده یا اتاقش رو عوض کردن .


اما جریان چیز دیگری بود

اقای خانجانی رو برده بودن به اتاق شکنجه  .

همانظور که میدانید چندین اتاق شکنجه در بند 209 موجود میباشد .

معروف ترین اتاق شکنجه در طبقه ی دوم همون جایی که چند تلفن کارتی موجود میباشد {اون تلفن های کارتی برای اذیت خانواده های زندانیان میباشد .معمولا بازجو و شکنجه گر بالا سر زندانی ایستاده  و از زندانی شماره اش رو میخواهد که با خانواده تماس بگیرد .زیرا زندانی چشم هایش بسته و شماره را اون پاسدار میگیرد}

در مورد خود اینجانب هم معمولا یا بازجو این کار رو میکرد یا یکی از پاسداران یا بسیجیان داخل زندان 209

دقیقا اون اتاق در سمت راست اون تلفن ها در اخر سالن وجود دارد . یعنی اگر روبرویه تلفن ایستاده باشید  دست راست شما یک راهرو هست و اتاق شکنجه در اخر اون سالن وجود دارد.


من در سلول بودم
خلاصه یک دفعه صدای درب اومد که باز شد . و اقای خانجانی که با دو زانو راه میرفت وارد اتاق شد و پتو سربازی هم زیر بغل داشت و خود رو به زمین انداخت


با اون همه شکنجه ای که شده بود  با رفتاری که با من کرد انگار مهربانی در خون وی فرو رفته است


پتوهای اقای خانجانی را به روی زمین پهن کردم و از یک پتو هم یک بالشت برای وی درست کردم .سر و روی اقای خانجانی چرب چرب بود . انگاری چندی بود اجازه حمام به وی نداده بودن


بعد از خوابیدن خیلی از درد مینالید .

بعد از اینکه از خواب بیدار شد . از اقای خانجانی شرح حال را پرسیدم


سعی میکنم عین جملات اقای خانجانی را برای شما در اینجا بنویسم
پرسیدم چی شده ؟؟؟

گفت بردنم اتاق شکنجه  همونی که ته سالن هست .و سوالات همیشگی ....

روی یک تخت خواباندنم و دستهایم رو بستن به تخت و دو انگشت بزرگ پاهایم رو به هم با یک ریسمان بستن . شروع کردن با یک جسم شلاق زدن به پاهایم

بعد همانجا چند دقیقه ای که شلاق به کف پاهایم تمام میشد برگه  ای می اوردن و از من امضا و اعتراف های نا بجا میخواستند

و من را در همان اتاق میدواندن >>>>>


از اقای خانجانی پرسیدم چرا در اتاق میدواندن شما رااا   ؟ گفت موقعی که با کابل میزنن بر روی پا ممکن هست پوست پا بترکه و بعدش منو می اوردن  و دور اتاق میگفتن بدو و با کابل بر بدنم میزدن .


اقای خانجانی به قدری مرد بزرگی بود که برای اینکه من با دیدن پاهایش ناراحت نشوم جوراب میپوشید جلوی من...


هیچ ذجری بدتر از این موضوعی که در پایین مینویسم نبود


همانطور که میدانید در زندان اوین بند 209در کنار درب هر در سلول یک زنگ میباشد که با فشردن اون یک چراغ در جلوی دیدبان بند روشن میشود و اگر عشق اون پاسدار بکشد می اید و ازت میپرسد چه کار دارید و اگر هم نخواهد هرگز نمی اید


اقای خانجانی میخواست به دستشویی برود . و نمیتوانست روی دو پای خود با ایستد . و چراغ رو من برایش زدم  و بعد 4 الی 5 ساعت یک پاسدار زنازاده اومد و من بهش گفتم موضوع روووو

اقای خانجانی یک دمپایی رو به زیر یک زانو و دیگری رو به زیریک زانو دیگر گذاشت و دوزانو شروع کرد با چشمانی بسته به رفتن به دستشویی .

درب زندان بسته شد و یک دفعه پاسداره اومد و به من گفت چشم بندت رو بزن و اقای خانجانی رو کمک کن

خمینی و خامنه ای ننگ بر شماها باد


یک بار چراغ را زدم و از پاسدار بند خواستم که یک تیکه بند یا یک ریسمانی بدهد تا دمپایی های اقای خانجانی را به زانو های وی ببندم که هرگز اینکار رو نکردن


چندی از شکنجه ی اقای خانجانی میگذشت وی داشت تمرین میکرد به دردی که بر روی پاهایش هست غلبه کند و میخواست روی پاهایش با ایستد . از وی پرسیدم چه نوع دردی دارد برایم بگوووو؟
وی گفت انگاری پوست و گوشت کف پاهایم به بدنم نچسپیده ... و دردی وحشتناک دارد


دوستان عزیز با توجه به فشارهای روحی که به من در هنگام نوشتن این مطالب می اید تا ادامه اون در روزهای اینده بدرود میگویم

تمام تلاشم رو کردم
اگر یک زمانی اقای خانجانی از زندان ...  ازاد شد و قرار شد در یک رسانه با هم صحبت بکنیم عین حرفها و چیزهایی که دیده ام
رو در این وبلاگ بنویسم
http://209evin.blogspot.com/2011/03/209_06.html?spref=fb
ادامه مطلب

دوشنبه ۷ مارس ۲۰۱۱

درس‌هایی از قرآن درباره‌ی حرمت و قبح بهتان

قابل توجه مسئولین صدا و سمیا و روزنامه ها و سایر رسانه های ایران لطفا عمیق بخوانید و توجه نمائید


» آیا جامعه‌ی پر از ظلم و دروغ و تهمت، اسلامی است؟

درس‌هایی از قرآن درباره‌ی حرمت و قبح بهتان


چکیده :جامعه و نظامی که مدعی اسلامی بودن است باید قرآنی باشد. آیا جامعه ای که در آن کسانی که در بالاترین پست ها قرار دارند در رسانه های عمومی ظاهر می شوند و بی پروایانه هر چه را می خواهند به دیگران نسبت می دهند از تعالیم قرآنی فاصله نگرفته است؟ جامعه و نظامی که در آن زبان ها و دهان های افراد کاملا باز است و به راحتی هر سخنی درباره دیگران به زبان آورده می شود و آنان حتی فرصت دفاع از خود را نمی یابند، به هیچ معنایی قرآنی نیست، بلکه استحقاق عذاب الهی را...

عبدالرحیم سلیمانی اردستانی
در قرآن مجید در سوره مبارکه نور اشاره به ماجرایی شده که در زمان پیامبر(ص) رخ داده است. این ماجرا به داستان «اِفک» یا بهتان معروف است. در قرآن مجید خود داستان و ماجرا بیان نشده و تنها به آن اشاره شده است. اما از احادیث بر می آید که گویا کسانی به برخی از نزدیکان پیامبر نسبت ناروا داده اند. به گفته صاحب تفسیر المیزان بنا بر روایات اهل سنت این بهتان به عایشه، همسر پیامبر، زده شده و بنا بر روایات شیعه این بهتان به ماریه قبطیه، همسر دیگر پیامبر، زده شده است. به هر حال در آیات شماره یازده تا بیست از سوره نور درباره قبح و زشتی این عمل سخن رفته که بسیار درس آموز است.
در آیه شماره ۱۱ آمده است: «در حقیقت کسانی که آن بهتان[داستان اِفک] را مطرح کردند، دسته ای از شما بودند. شما این حادثه را برای خود شرّ به حساب نیاورید بلکه در آن برای شما خیر و مصلحتی بوده است. هر یک از کسانی که به این کار دست زده اند گناه کرده اند و البته برای کسانی که در این ماجرا نقش اصلی را داشته اند عذابی دردناک است».
از این آیه، همان طور که صاحب تفسیر المیزان بیان کرده، نکاتی برداشت می شود. گویا عده کمی بهتانی را مطرح کرده اند ولی بین عموم مردم شیوع پیدا کرده است. اما این گروه اندک گویا بینشان سازماندهی بوده و برخی نقش مهم تری در آن داشته اند. نکته دیگر اینکه مومنان این حادثه را نباید کاملا شر تلقی کنند بلکه در آن خیر و مصلحتی بوده چرا که درس های بسیارمهمی به جامعه اسلامی داده است. این درس ها از آیات بعدی آشکار می شود:
درس اول در آیه ۱۲ آمده است. وظیفه مومنان وقتی بهتانی را نسبت به مومن دیگر می شنوند، چیست؟ می فرماید: «چرا هنگامی که مردان و زنان مومن این بهتان را شنیدند گمان نیک نسبت به هم نبردند و حسن ظن نسبت به هم نداشتند و نگفتند: این بهتانی آشکار است».
مومنان باید نسبت به همدیگر حسن ظن داشته باشند و به راحتی هر سخنی را باور نکنند. باور کردن هر سخن و هر گفته خود جرمی بزرگ است. مومنان وظیفه دارند که نه تنها سخنی را که درباره افراد جامعه می شنوند باور نکنند، بلکه اعلام کنند که این بهتان است.آیه فوق مردم را نسبت به دو چیز مواخذه می کند، یکی اینکه چرا درباره فرد مومن گمان نیک نبردید و بهتان را باور کردید و دیگر اینکه چرا اقدام به حفظ آبروی فردی که مورد تهمت قرار گرفته نکردید و بهتان را تکذیب نکردید؟ نکته بسیار مهمی که در این مواخذه دوم نهفته، همان طور که صاحب تفسیر المیزان بیان کرده، این است که سخنی که علیه مومنان شنیده می شود و علم و یقین به صحت آنها وجود ندارد باید بهتان تلقی شود.
درس دوم در آیه بعدی بیان شده است. هر اتهامی نزد خداوند دروغ به حساب می آید مگر اینکه در دادگاه صالح با ادله روشن اثبات شود. در آیه شماره ۱۲ آمده است: «چرا چهار گواه بر صحت آن بهتان نیاوردند؟ پس چون گواهان لازم را نیاورده اند، اینانند که نزد خدا دروغگویانند». روشن است که قبول گواه و شاهد و شهادت درست و صحیح در دادگاه و نزد قاضی انجام می شود. پس مطابق این آیه هر کس تهمت و بهتانی به دیگران بزند، اتهامی که قبل از آن در دادگاه ثابت نشده باشد، دروغگو و مجرم است و معلوم است که مجرم و دروغگو و بهتان زن باید مجازات شود.
درس سوم در آیات ۱۳ تا ۱۶ آمده است. این درس به گونه ای تفصیل همان درس اول است. مشارکت در ظلم هر قدر اندک باشد ظلم است و بی تفاوتی در مقابل ظلم و ستم نیز نارواست. گویا عموم مردم مرتکب این گناه شده اند و این گناهی چنان بزرگ است که استحقاق مجازات الهی را دارد: «و اگر فضل خدا و رحمت او در دنیا و آخرت بر شما نبود قطعا به سزای دخالتی که در این [گناه] کردید به شما عذابی بزرگ می رسید. آنگاه که آن بهتان را از زبان یکدیگر می گرفتید و چیزهایی را به زبان می آوردید که به آن علم نداشتید و این کار خود را سبک و آسان می انگاشتید در حالی که این امر نزد خداوند بسیار مهم بود. و چرا وقتی آن را شنیدید نگفتید: برای ما سزاوار نیست که در این موضوع سخن بگوییم، سبحان الله! این بهتانی بزرگ است». سخن درباره آبرو و حیثیت دیگران را سبک و کوچک مشمارید و به راحتی و آسانی درباره دیگران سخن نگویید. این امر چنان نزد خداوند عظیم و بزرگ است که جا دارد خداوند بر قومی که چنین می کنند عذاب نازل کند.
درس چهارم در آیات ۱۷ و ۱۸ آمده است. مومنان باید از هر حادثه ای درس بگیرند و اگر خطایی مرتکب شده اند سعی کنند که آن را تکرار نکنند: «خدا اندرزتان می دهد که هیچ گاه دیگر مثل آن را، البته اگر مومنید، تکرار نکنید. و خدا آیات را برای شما بیان می کند و خدا دانای حکیم است». این گناه و خطا گناه و خطایی کوچک نیست. یک بار جامعه خطا کرده و دیگر نباید تکرار کند. خداوند می فرماید اگر شما ایمان دارید نباید این خطا و گناه را تکرار کنید.
درس پنجم در آیه بعدی آمده است. کسانی که به دیگران نسبتهای ناروا می دهند در واقع دوست دارند که کارهای ناروا و زشت در جامعه ایمانی شیوع پیدا کند و در واقع در خدمت این امر هستند: «کسانی که دوست دارند زشتکاری در میان آنان که ایمان آورده اند شیوع پیدا کند، برای آنان عذابی دردناک خواهد بود و خداست که می داند و شما نمی دانید». در این آیه خداوند از یک سو زشتی و قبح کار کسانی را که به دیگران بهتان می زنند بیان می کند و می فرماید که این عمل باعث شیوع کار زشت و ناپسند می شود. و از سوی دیگر بهتان زنندگان را به عذاب سخت تهدید می کند.
این تعلیمات قرآن مجید است و جامعه و نظامی که مدعی اسلامی بودن است باید قرآنی باشد. آیا جامعه ای که در آن کسانی که در بالاترین پست ها قرار دارند در رسانه های عمومی ظاهر می شوند و بی پروایانه هر چه را می خواهند به دیگران نسبت می دهند از تعالیم قرآنی فاصله نگرفته است؟ آیا جامعه ای که در آن هر کس کوچک ترین انتقادی نسبت به عملکرد مسئولان داشته باشد متهم به ارتباط با بیگانگان، نفاق، بی دینی و … می شود می تواند شعار دین و عدالت دهد؟
به هر حال مطابق قرآن مجید آبرو و حیثیت انسان ها بسیار محترم است و تجاوز به آن خشم الهی را بر می انگیزد. به همین جهت هر سخنی درباره دیگران باید در دادگاه و با شواهد کافی بیان شود و الا دروغ و تهمت و بهتان است و مجازات دارد. اما جامعه و نظامی که در آن زبان ها و دهان های افراد کاملا باز است و به راحتی هر سخنی درباره دیگران به زبان آورده می شود و آنان حتی فرصت دفاع از خود را نمی یابند، به هیچ معنایی قرآنی نیست، بلکه استحقاق عذاب الهی را دارد.
ادامه مطلب

یکشنبه ۶ مارس ۲۰۱۱

دست و پا زدن و فریاد زدن همیشه نشانه بیداری نیست

دست و پا زدن و فریاد زدن همیشه نشانه بیداری نیست گاهی نشانه خواب بودن، کابوس دیدن و هذیان گفتنه. ما ایرانی ها دیگه کاملا تبدیل شدیم به ملت زنده باد مرده باد !

ما وطن نداریم مگر اینکه کسی به کوروش توهین می کنه، یا اسم خلیج فارس رو عوض کنه یا آثارباستانی در حال نابود شدن باشن یا فیلم 300 ساخته باشه….


 ما دین نداریم مگر اینکه یکی یه جایی کاریکاتور پیامبر رو بکشه، یا بخوان قرآن بسوزونن، یا تو حرم و اماکن مقدس بمب بذارن
یه روز مهران مدیری میشه قهرمان ملی و همه برای قهوه تلخش سینه چاک می کنن، فردا میشه مزدور حکومتی، یه روز حیثیت افتخاری رو میبریم یه روز لیلا اوتادی میشه فاحشه، یه روز فوتبالیست ها دست بند سبز می بندن میشن افتخار ملی یه روز میرن با احمدی نژاد فوتبال بازی می کنن فحش شون میدیم، قبل از هر سری اخراجی ها میگیم ما فیلم این چماق به دست رو نمی خریم اما باز هم میشه پر فروش ترین فیلم سینما، یه روز میگن می خوان موسوی و کروبی رو بگیرن همه فیس بوک و دنیای مجازی و حقیقی میشه لینک و مطلب….، خیلی از حر ف ها رو نمیشه زد فقط سر بسته میگم
ما همه از ظلم وستمی که بر ما رفته و میره بیقرار و بی تابیم، موج شدیم و عده ای هم از هر قشری، سیاستمدار و هنرمند و ورزشکار و… خوب بلدن از این موج ما سواری بگیرن پشتک وارو بزنن و حالشو ببرن

یکی نیست داد بزنه :
گشت ارشاد از وقتی شروع شد که ما به خواهرامون گیر دادیم!
دیکتاتوری وقتی پا گرفت که به همسران مون و فرزندان مون زور گفتیم!
تقلب توی انتخابات از جایی آغاز شد که همه با برگه های توی جیب مون رفتیم سر جلسه امتحان!
دروغ از اونجا شروع شد هر کدوم توی هر شغل و هر جایی که هستیم واسه کوچکترین منفعت بزرگ ترین دروغ ها رو گفتیم !
پرونده سازی ازاونجا پا گرفت که هر دفعه سه نفر از ما دورهم جمع شد پشت سر سه نفر دیگه حرف زدیم و تهمت زدیم و غیبت کردیم
سانسور از جایی شروع شد که توی فامیل و دوست و آشنا تحمل کسی که مثل خودمون نباشه رو نداشتیم
ما کمی متوهم شدیم…. همه 70 و چند میلیون این مملکت مثل ما نیستن که از صبح تا شب خبر و گزارش سیاسی می خونیم و می دونیم آخرین باری که فلان زندانی سیاسی با خانوادش حرف زده چه روزی بوده !
و دقیقه به دقیقه می دونیم تو این مملکت چه خبره! کی چی میگه و کی کجا میره !
چند نفر از اطرافیانتون می شناسید که اصلا نمی دونن نوری زاد و توکلی و زید آبادی و ستوده و... کی هستن؟! چند نفر رو می شناسین که به جای کسب آگاهی کردن نشستن “پای فارسی وان” و “من و تو” الیسا کجاست و بفرمایید شام می بینن؟!

1 مهر، 13 آبان، 16 آذر، عاشورا، هدفمندکردن یارانه ها … واسه هر کدوم از اینا هفته قبلش قرار بود این مملکت به هم بریزه اما کسی صداش درنیومد! من هم میدونم که نمیشه! اما انقدر با تبلیغات ساده لوحانه خودمون رو مسخره و مضحکه نکنیم !
چند نفر از خانواده، دوستان، همکاران آشنایان خودتون می شناسید که از صبح تا شب میگن: “اینا همه دستشون تو یه کاسه است آخرش هیچی نمیشه، اینا همش بازیه، بزار زندگی مون رو کنیم، و حتی گاهی همین حساسیت های ما به امور سیاسی مملکت رو مسخره هم می کنن…
بیاین قبول کنیم اگه حتا30 میلیون از این جمعیت هم شور و شعور کافی رو داشت این وضعیت اینجوری نبود
ملتی که بنزین لیتری 700 بخرن لیتری 1000 تومن هم می خرن! ملتی که قیمت خودشو ندونه هر چیزی رو با هر قیمتی میخره
مگه این بولیوی نبود که یارانه سوخت رو برداشت بعد بااعتراض مردم دوباره برگردوند
ملتی که سه روز نمی تونه جلو شکمش رو بگیره و نره در نونوایی بربری و لواش بخره رو چی به آزادی و دموکراسی؟! در عوض واسه زندانی هایی که توی زندان اعتصاب غذا می کنن کمپین راه میندازن و پتیشن امضا می کنن
مگه اون بازار نبود که اعتصاب کرد و به خواسته اش رسید؟!
یه نگاه به مباحثه هایی که تو همین فیس بوک یا بقیه شبکه های اجتماعی و فضاهای مجازی اتفاق میفته بندازین، ببینید ملت سر هر اختلاف عقیده ای چه جوری به هم توهین میکنن و تهمت می زنن! فردا در یک فضای باز اینجوری می خوایم کنار هم زندگی کنیم؟!
من خسته ام از این همه شعار مرده باد زنده باد، هر کی زنده باشه و هر کی مرده باشه من می خوام تا زنده هستم زندگی کنم !
به جای بازی خوردن می خوام بازی کنم، فقط هم نقش خودم رو، زندگی خودم رو و نه چیز دیگه !
بزرگترین کاری هم که برای وطنم می تونم انجام بدم اینه که دروغ نگم، تهمت نزنم ،تقلب نکنم، زور نگم، تحمل مخالفم رو داشته باشم، آگاه باشم و آگاهی بدم و اینا رو به هم نسل های خودم و نسل بعدی هم منتقل کنم
من یقین دارم این اوضاع، نمی تونه اوضاع مملکتی باشه که 70 میلیون انسانی که دروغ نمیگن، تهمت نمیزنن، تقلب نمی کنن و زور نمیگن، توش زندگی کنن.
ادامه مطلب

چه كساني شهروند نيستند ؟




كساني كه مقلد نيستند و اهل تقليد كوركورانه نيستند طبق قوانين نانوشته شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه متعصب نيستند و حقايق را با چشم باز و دقت بررسي كرده و اهل دانش و بينش هستند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه درديده ها و شنيده ها از رسانه ها به دنبال مرجع معتبر غير از سردبير هستند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه تهمت و افترا و دروغ را باور نمي كنند و دنيا را با رضاي محبوب معامله نمي كنند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه براي ديگران آرزوي مرگ و نيستي ندارند و رحمت و محبت را براي همه خواهان هستند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه زن و مرد را برابر مي دانند و سعي و تلاش مي كنند تا حقوق زنان و مردان احقاق شود و با قاچاق زنان و دختران و فروش آنان مبارزه كنند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه در نوع پوشش و لباس چار چوب كاملا بسته علماي اختصاصي را قبول ندارند و حجاب را در عفت و عصمت دانسته و تصور مي كنند كه ميزان كتاب خداست نه درك علما شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه براي محيط زيست تلاش مي كنند و سعي در پاكي و حفاظت محيط زيست دارند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه براي آثار باستاني و ملي ارزشي قائل بوده و با تخريب آين آثار به هر نوعي مخالف باشند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه براي آسايش كودكان و نوجوانان به هر نحوي تلاش كنند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه با اعتياد و قاچاق مواد مخدر مبارزه كنند و سعي در آگاهي مردم داشته و به هر نحوي مردم را آموزش دهند تا از اين بلا دور بمانند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه در مبارزه با بيماريها سعي و تلاش كرده و مردم را با بهداشت و اصول سلامتي آشنا نمايند شهروند محسوب نمي شوند

كساني خواهان عدالت و برابري در حقوق انساني باشند و اقليت هاي قومي و مذهبي را برابر با شيعيان مقلد بدانند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه براي خانواده زندانيان و محرومان تلاش كنند و سعي در ايجاد بستر آسايش و امنيت براي اين خانواده ها داشته باشند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه ديانت را مقدس و پاك دانسته و حاضر نباشند با سياست دروغين و مصلحت هاي غير انساني آنرا آميخته سازند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه در انتخاب سعي در تفكر و تحقيق دارند و به تقليد و فتوا تن نمي دهند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه با بره ها و گوسفندها نسبت نداشته و بع بع نمي كنند و كلام را سنجيده و بعد تكرار مي كنند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه با شكنجه و شلاق و سنگساز و تجاوز مخالف بوده و حاضر نيستند زير بار اطاعت بي چون و چرا بروند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه با دوستان و آشنايان و بستگان خود در باره احساسات و عقايد و نظرات خود تبادل نظر كرده و سعي در اشاعه احساسات و عقايد انساني داشته باشند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه خبر وقايع و اتفاقات بي شرمانه اي كه بر ايشان وارد مي شود را به هر نحو؛ به هر كس بيان نمايند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه اهل علم آموزي هستند و رشد و شكوفائي خود و مملكت را خواهان بوده و در اين جهت ساعي و كوشا باشند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه در قوانين موجود شك و ترديد راه داده و تصور كنند كه مي توانند تقاضاي اصلاح و تغيير بعضي قوانين را داشته باشند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه اعتقاد داشته باشند كه يك مرجع تقليد و يك دولت مرد و يك فرد خاصه منحصره با يك انسان عامي برابر است و در برابر قانون هر دو بايد جوابگو باشند شهروند محسوب نمي شوند

بعضي از افراد هر گز شهروند محسوب نمي شوند

مانند : زنان و كودكان و برخي از مردان كه در تبدهاي بالا قيد شد

برخي از مشاغل شهروند محسوب نمي شوند

مانند : خبرنگار و نويسنده و دانشجو و اساتيد و تمام مشاغلي كه موارد بندهاي بالا را انكار كند

تمام قوم ها هرگز شهروند محسوب نمي شوند ( غير از اقوام استان سفلي ) ( البته در سفلي هم اگر كساني بندهاي بالا را انكار نمايند شهروند محسوب نمي شوند و در تمام كشور هر فردي كه بندهاي بالا را قبول داشته باشد اهل سفلي محسوب مي شود )

تمام اقليت هاي ديني چه زردتشتي يا مسيحي يا يهودي يا بهائي يا بودائي يا هندو شهروند محسوب نمي شوند و شهروند خاص شيعيان مقلد ي است كه بندهاي بالا را تماما قبول كند و اگر بندهاي بالا را يك شيعه قبول نكند مرتد و مشرك و كافر و قابل اعدام است

كليه بندهاي بالا در حكم قانون لايتغير محسوب و كليه قضاتي كه بندهاي بالا را قبول دارند مي توانند كليه كساني را كه به هر نحوي به بندهاي بالا چپ نگاه كنند را چپه كنند
ادامه مطلب

رساله مدنیه و پیام 26 نوامبر 2003


رساله مدنیه و پیام 26 نوامبر 2003



مقدمه:
دست پنهان و قلم بين خط گذار اسب در جولان و ناپيدا سوار
گه بلندش مي كند، گاهيش پست گه درستش مي كند، گاهي شكست
گه يمينش مي برد، گاهي يسار گه گلستانش كند، گاهيش خار
تير پران بين، و ناپيدا كمان جانها پيدا و، پنهان جان جان
تير را مشكن كه اين تير شهي است نيست پرتابي ز شصت آگهي است
ما رميت اذ رميت گفت حق كرا حق بر تارها دارد سبق
" مولانا "
در این مقاله به بررسی ارتباط میان اثر گهر بار حضرت عبدالبها ء، کتاب " رساله مدنیه " و پیام منیع ساحت رفیع بیت العدل اعظم مورخ 26 نوامبر 2003 میپردازیم. برای جهت دادن به این بررسی ، مایلیم برای پرسش های زیر در این مقاله پاسخ روشنی بیابیم:
1) حضرت عبدالبها در رساله مدنیه توضیحاتی در مورد علت عدم ذکر نام خود به عنوان نویسنده ذکر می کنند این توضیحات چه تفاوتی با توضیح مذکور در پیام معهد اعلی دارد؟ نظر شما در باره این تفاوت چیست؟ چه دلایل دیگری می توان برای این امر در نظر اورد؟
در رساله مدنیه حضرت عبدالبها ء صریحا عنوان فرموده اند که هدف ایشان از عدم ذکر نام ، این بوده است که نشان دهند هدف ایشان فقط خیر عموم عالم است و از آنجا که نشان دادن راهی به سوی خیر ، عین عمل خیر است ، ایشان اقدام به نگارش این مجموعه فرموده اند. در ادامه می فرمایند که نیازی به تحسین و تزییف و تصدیق و تکذیب احدی از مردم ندارند چون آواره بادیه محبت الله هستند .همچنین با توجه به مفهوم آیه ی که در رساله بیان فرموده اند ، ( جز این نیست که شما را برای خدا اطعام می کنیم و از شما نه پاداشی می خواهیم نه سپاسی) و همچنین بیت شعری که در ابتدای مقاله نیز آورده شده ، متوجه می شویم که حضرت عبد البهاء فقط از روی خیر خواهی و نصیحت این کار را انجام داده اند.
در پیام منیع ، توجه ما به وقایع تاریخی آن زمان جلب میشود و حکمتی دیگر از عدم ذکر نام نویسنده در آن رساله برای خوانندگان روشن می شود. در این پیام فرموده اند که چون جامعه ی نوپای دیانت بهایی ، گرفتار تعصبات بی حد و مرز مردمان و دولت آن زمان بود ، حضرت عبد البهاء از ذکر نام خود امتناع ورزیدند. با این عمل به طوفان افتراعات و دریای تهمت هایی که در آن زمان به بهاییان نسبت داده میشد ، افزوده نگشت .
تاریخ آن دهه را به یاد می آوریم که با یکبار تحصن گروهی بهاییان در سفارت روسیه ، به آنان انواع رابطه ها را با کشور روسیه نسبت دادند. حال مجسم کنید که اگر این رساله از طرف رهبر بهاییان از اسراییل به دست ایرانیان می رسید ، چه تهمت هایی که به بهاییان زده نمی شد.
از دلایل دیگر این امر ، میتواند این باشد که حضرت عبد البهاء تمایل داشتند این مد نظر تعداد کثیری از مردمان ایران قرار بگیرد و اگر اسمی به میان آورده می شد ، ممکن بود عده ای به علت غرض و تعصب ، خود را از تاثیرات چنین اثری محروم کنند. پی با بی نام بودن آن ، بر تعداد مخاطبان افزوده شد.
2) نظریه حضرت عبد البهاء در مورد حکومت مردم سالاری :
اعتقاد حضرت عبد البهاء در مورد حکومت مردم سالاری ، نوعی حکومت دموکراتیک بود که البته این حکومت ویژگی ها ی خاص خود را دارا است. در رساله می خوانیم که :
" تشکيل مجالس و تأسيس محافل مشورت اساس متين و بنيان رزين عالم سياست است ولکن از لوازم اين اساس امور چنديست اوّل آنکه بايد اعضای منتخبه متديّن و مظهر خشية اللّه و بلند همّت و عفيف النّفس باشند .
ثانياً آنکه مطّلع بر دقائق اوامر الهيّه و واقف بر اصول مستحسنهء مقنّنهء مرعيّه و عالم بر قوانين ضبط و ربط مهامّ داخليّه و روابط و علاقات خارجيّه و متفنّن در فنون نافعهء مدنيّه و قانع بمداخل ملکی خود باشند . "

" و همچنين ملوک ...در فکر توانگری و غنای فاحش ذاتی خود نبوده بلکه غنای جمهور رعايا را عين غنای خود شمرده ثروت و وسعت عموم افراد اهالی را معموريّت خزائن سلطنت دانسته افتخارشان بذهب و فضّه نبوده بلکه بروشنائی رأی و بلندی همّت جهان آرای بوده . و همچنين وزرای مکرّم و کلای مفخّمی که رضای حقرا بر رضای خود مقدّم داشته... و روز و شب مشغول بتمشيت مهامّ امور و احداث و ايجاد وسائل ترقّی جمهور بودند "

بنابر این فردی که به عنوان منتخب مردم انتخاب می شود باید بلند همت و عفیف النفس باشد ، بر تمامی اوامر الهی و مادی و سیاسی آگاهی کامل داشته باشد. آن افراد منتخب ، در فکر آسایش و راحتی و غنای خود نباشند بلکه به فکر آسایش مردم باشند.و برای مردم وسائل ترقی و پیشرفت را مهیا کنند.
البته این شرط به تنهایی برای حل مشکلات کشور کافی نیست و خود مردم هم باید متدین و آگاه و متفنن باشند که بتوانند بر کار منتخب خود نظارت کنند و در صورت وی را از طریق دادگاه بازخواست کنند. همچنین که فرموده اند :
" اگر اهالی متديّن و در قرائتو کتابت ماهر و متفنّن باشند اگر مشکلی رخ نمايد اوّلاً بحکومت محلّيّه شکايت نمايند اگر امری مغاير عدل و انصاف بينند و روش و حرکت حکومت را منافیرضای باری و مغاير معدلت شهرياری مشاهده کنند داوری خود را بمجالس عاليه رسانند و انحراف حکومت محلّيّه را از مسلک مستقيم شرع مبين بيان کنند و بعد مجالس عاليه صورت استنطاق را از محلّ معلوم بطلبندالبتّه آنشخص مشمول الطاف عدل و داد گردد . "

3) نظریه حضرت عبد البهاء در مورد حاکمیت قانون:
حضرت عبد البهاء پرتو وسیعی از نظم بدیع و جهان آرای حضرت بهاء الله را در برابر دیدگان خوانندگان این اثر گهر بار قرار می دهند. با اشاره ای به مسئله ی صلح عمومی ، این موضوع را بیان می کنند که در آینده ی نه چندان دور ، ملوک و سران کشور های دنیا باید به متحداٌ متفقا ، یک مجمع را برگزار نمایند و در آن برای سعادت نوع بشر ، با عزمی جزم قدم پیش بگذارند و در مورد صلح عمومی به مذاکره نشینند. یک قرارداد و قانون بین المللی و فراگیر وضع کرده و در آن حدود تمامی کشور ها را معین کنند؛ و همچنین قوانینی برای زیر پا گذاشتن این معاهده وضع کرده که ضمن آن تمامی کشور ها ، علیه کشور متجاوز به پاخیزند. همچنین که در رساله می خوانیم :

" بلی تمدّن حقيقی وقتی در قطب عالم عَلَم افرازد که چند ملوک بزرگوار بلند همّت چون آفتاب رخشندهء عالم غيرت و حميّت بجهت خيريّت و سعادت عموم بشر بعزمی ثابت و رأی راسخ قدم پيش نهاده مسئلهء صلح عمومی را در ميدان مشورت گذارند و بجميع وسائل و وسائط تشبّث نموده عقد انجمن دول عالم نمايند و يک معاهدهء قويّه و ميثاق و شروط محکمهء ثابته تأسيس نمايند و اعلان نموده باتّفاق عموم هيئت بشريّه مؤکّد فرمايند..."
در جای دیگر اذهان خوانندگان را به تاریخ ایران معطوف می کنند و می فر مایند که نخستین حکومتی که در کل دنیا تاسیس شده و بزرگترین سلطنت موجود ، حکومت ایران بوده است. و در ادامه نصیحت می فرمایند که اهل ایران باید قدری از سکر هوی به هوش بیایند. چه اتفاقی افتاده که دیگر چنان حکومتی برای ایرانیان دور از اذهان ایشان است ؟ چرا این مردمانی که همیشه با سربلندی یاد می شده اند ، اکنون با ذلت از آنها یاد می شود؟



4) تاکید حضرت عبد البهاء در مورد تعلیم و تربیت عمومی :
در جای جای این رساله حضرت عبد البهاء ، در مورد تعلیم و تربیت عمومی سخن به میان آورده اندو بر آن تاکید فرموده اند. در اوایل این رساله نظر خوانندگان را به اهمیت و فواید علوم و فنون جلب می نمایند که ببینید ترقی علوم چگونه میتواند یک ملت را از ذلت به عزت برساند. همانطور که در متن رساله می خوانیم ، حضرت عبد البهاء تعلیم و تربیت را پیش زمینه ی منظم شدن اوضاع و احوال کشور و حتی عادل و مطهر گشتن اولیاء امور دانسته اند:
" آيا توسيع دائرهء معارف و تشييد ارکان فنون و علوم نافعه و ترويج صنايع کامله از امور مضرّه است زيرا که افراد هيئت اجتماعيّه را از حيّز اسفل جهل باعلی افق دانش و فضل متصاعد ميفرمايد ؟.....
اين بسی مبرهن و واضحست که تا جمهور اهالی تربيت نشوند و افکار عموميّه در مرکز مستقيمی قرار نيابد و دامن عفّت و عصمت افراد اولياء امور حتّی اهل مناصب جزئيّه از شائبهء اطوار غير مرضيّه پاک و مطهّر نگردد امور بر محور لائق دوران ننمايد و انتظام احوال و ضبط و ربط اطوار تا بدرجهء نرسد که اگر نفسی ولو کمال جهد مبذول نمايد خود را عاجز يابد از اينکه مقدار رأس شعری از مسلک حقّانيّت تجاوز نمايد اصلاح مأمول
تامّ رخ ننمايد...."
در جایی دیگر در مورد تعلیم و تربیت عمومی می فرمایند که ثروت و غنا در صورتی ممدوح است که در راههای عام المنفعه مصرف گردد و از آن جمیع مردم به منفعت رسند. به عنوان مثال باید برای ترویج معارف و صنایع و تربیت یتیمان مصرف گردد.
" غنا منتهای ممدوحيّت را داشته اگر بسعی و کوشش نفس خود انسان در تجارت و زراعت و صناعت بفضل الهی حاصل گردد و در امور خيريّه صرف شود . و علی الخصوص اگر شخصی عاقل و مدبّر تشبّث بوسائلی نمايد که جمهور اهالی بثروت و غنای کلّی برساند .... اگر در ترويج معارف و تأسيس مکاتب ابتدائيّه و مدارس و صنايع و تربيت ايتام و مساکين خلاصه در منافع عموميّه صرف نمايد آن شخص عند الحقّ و الخلق بزرگوارترين سکّان زمين و از اهل اعلی علّييّن محسوب. "
در ادامه حضرت عبد البهاء با براهین و ادله اثبات می فرمایند که در این مسیر ( ترقی و تعلیم و تربیت ) اکتساب روش های متنوع از سایر اقوام و دانستن مسیر های پیموده شده توسط آنان ، لازم است . و می فرمایند که به تنها با ارتقای سطح علمی و پیشرفت در صنایع هست که کشور ایران میتواند به خرم روزگاران خوش پیشین که ایران قبله ی عالم بود ، باز گردد.

" ... اکتساب اصول و قوانين مدنيّه و اقتباس معارف و صنائع عموميّه مختصراً ( ما ينتفع بهالعموم ) از ممالک سائره جائز تا افکار عموم متوجّه اين امور نافعه گردد و بکمال همّت بر اکتساب و اجراء آن قيام نموده تا بعون الهی در اندک مدّتی اين اقليم پاک سَروراقاليم سائره گردد. "

درقسمتی دیگر از رساله ، در خصوص تعلیم و تربیت ، اشاره به نقش ادیان می فرمایند و نظر خوانندگان را به تاریخ ادیان معطوف می فرمایند که پس از ظهور هر پیامبری در یک کشور، آن سرزمین از هر نظر شاهد پیشرفت علمی و فرهنگی بوه است. پس از ظهور حضرت مسیح پیروان آن حضرت به برکت تربیتی که از ظهور مسیح یافته بودند ، بانیان پیشرفت های گوناگون شدند و مدارس و مکاتب جهت تربیت و بیمارستان ها برای مداوا ی مردم ایجاد کردند.
" خلاصه از برکت تربيت نفوس مقدّسهء که بر ترويج تعليمات انجيليّه قيام نمودند چه اساسمتين اخلاق حسنه در جهان در آن زمان تأسيس شد چه بسيار مکاتب و مدارس و بيمارستانها و محلّات و مکتبها بجهت تربيت اولاد ايتام و فقراء تأسيس شد و چه بسيار نفوس که منافع ذاتيّهء خود را ترک نموده ( ابتغاءً لمرضاتاللّه ) اوقات عمر را صرف تعليم و تربيت عموم نمودند . "

5) نظریه حضرت عبد البهاء در مورد تامین رفاه اجتماعی :
حضرت عبد البهاء در مورد تامین رفاه اجتماعی می فرمایند که اگر دول و ملل دارای تمدن حقیقی شوند یعنی به صلح دست پیدا کنند و فکر و ذکرشان حصر در سعادت عموم بشر شود ، کشور ها به جای پرداختن هزینه های هنگفت برای ساخت اسلحه ، آن سرمایه ها را برای تعلیم و تربیت عمومی صرف خواهند کرد و موجبات ترقی و تعالی و سعادت مردم را فراهم می آورند. در غیر این صورت روز بروز نیاز مند سلاح های پیشرفته تری هستند که جان هزاران شهروند را خواهد گرفت.

" ...حال انصاف دهيد که اين تمدّن صوری بدون تمدّن حقيقی اخلاقی سبب آسايش و راحت عمومی و وسيلهء اجتلاب مرضات الهی است و يا خود مخرّب بنيان انسانيّت و مدمّر ارکان آسايش و سعادت است ؟
... ملاحظه فرمائيد که اگر چنين نعمتی ميسّر شود هيچ سلطنت و حکومتی محتاج تهيُّأ و تدارکات مهمّات جنگ و حرب نباشد .... از اين جهت اوّلاً بندگان الهی عموم اهالی از تحمّل اثقال مصارف باهظهء حربيّهء دول راحت و مستريح شوند ثانياً نفوس کثيره اوقات خود را دائماً در اصطناع آلات مضرّه که شواهد درندگی و خونخواری و منافی موهبت کلّيّهء عالم انسانی است صرف ننمايند بلکه در آنچه سبب آسايش و حيات و زندگی جهانيانست کوشيده سبب فلاح و نجاح نوع بشر گردند و عموم دول عالم بکمال عزّت بر سرير تاجداری مستقرّ و کافّهء قبائل و امم در مهد آسايش و راحت آرميده و مستريح شوند . "
در خصوص انتخاب یک فرد منتخب نیز فرموده اند که آن فرد ، در فکر آسایش و راحتی و غنای خود نباشند بلکه به فکر آسایش مردم باشند.و برای مردم وسائل ترقی و پیشرفت را مهیا کنند.
و در جای دیگر این رساله تاکیید می کنند که اولیا امور باید دامن همت و غیرت به کمر زنند و در فکر اسباب آسایش و رفاه جمیع بشر باشند و سعادت و رفاه آنان را فراهم کنند. به عبارتی ، آنحضرت ، بهترین شرایط اداره ی کشور را در حالتی میدانند که افراد در راس کار ، فکرو ذکرشان حصر در پیشرفت کشور و آبادی آن و تامین رفاه و آسایش مردمان آن دیار باشد.


6) نظریه حضرت عبد البهاء در مورد پیشرفت اقتصادی :
یاداوری پیشرفت های اقتصادی ایران زمین ، که در گذشته مشهور ترین ممالک بوده و وسعت آن چندین برابر اکنون بوده ، آغازگر این رساله است. حضرت عبد البهاء ذهن خوانندگان این رساله را به تاریخ ایران معطوف می کند و برخی نکات را یادآور می شوند. از جمله آنکه می فرمایند ایران اولین کشوری بود که در آن تاسیس حکومت شده و اقتصاد و معارف آن زمان ، ایران را به غبطه ی عالم تبدیل کرده بود. سرزمینی که تمدن آن موجب عزت و سربلندی مردمان آن شده بود ، چه پیش آمده که اکنون محل تاسف کل دنیا شده است؟ در ادامه از مردم می خواهند که از خواب غفلت بیدار شوند و به خرم روزگاران خوش پیشین باز گردند .
در ادامه حضرت عبد البهاء می فرمایند که در راه پیشرفت تمدن و اقتصاد ، ملل مختلف باید روش های گوناگون را از یکدیگر اقتباس کنند. و در غیر این صورت نشانه ی نادانی مردمیان است.
شاهدی از این رساله را برای موضوع بیان شده در زیر مشاهده می کنیم :
" ... و اگر گفته شود در اين امور نيز اقتباس جائز نه اين قول دليل بر جهل و نادانی قائل است ...
.... و يا آنکه ما تا بحال احمال امتعه و اجناس تجارتيّه را از مملکتی بمملکتی بواسطهء حيوانات نقل ميکنيم محتاج بکالسکهء آتشی نبوده و نيستيم چه ضرور مشابهت بامم سائره بجوئيم .... "
در بیانی دیگر ، دیانت حقیقی را سرچشمه ی تمدن وعزت وسعادت و پیشرفت مادی و علمی و اقتصادی معرفی می فرمایند . و پس از آن می فرمایند که دین هم همانند هر امر خیری که قابل سوء استعمال است ، اگر به دست علمای جاهل بیافتد ، اثر خود را از دست میدهد و چون شعله ای که برای روشنایی خانه ای به فرد کوری میدهیم ، آن نابینا هم خود را آتش میزند و هم خانه را و به جز فساد چیزی در پی نخواهد داشت. برای مثال در دیده ایم که حضرت محمد ، آن قوم عرب جاهل را چگونه به عزت رساند. و این دین را سرچشمه ی تمامی پیشرفت ها قرار فرمود که تا سالهای سال ، اروپاییان و دستاوردهای مسلمانان استفاده می کردند و کتب نوشته شده توسط دانشمندان مسلمان در تمامی زمینه ها از جمله طب ، در دانشگاههای کشورشان تدریس می کردند. و این پیشرفت ها در تمامی زمینه ها وقتی مبادله با سایرین می شود ، به اقتصاد آن سرزمین کمک میکند . چه از نظر وارد شدن افراد از دول مختلف به آن کشور و رونق بازارها و چه از نظر مبادلات تجاری بین دولت ها . در رساله می خوانیم :
" ...خلاصه طائفهء عرب در جميع علوم و فنون و معارف و حکمت و سياست و اخلاق و صنايع و بدايع سرور کلّ ملل و اقوام گشتند... "
" ... و اگر در کتب تواريخيّه از جميع دقّت شود مبرهن و واضح گردد که اکثر تمدّن اوروپ مقتبس از اسلام است چنانچه جميع کتب حکما و دانشمندان و علماء و فضلای اسلاميّه را قليلاً قليلاً در اوروپ جمع و بکمال دقّت در مجامع و محافل علوم مطالعه و مذاکره نموده امور مفيده را اجرا نمودند... "

7) نظریه حضرت عبد البهاء در مورد ترویج علوم و فنون مفیده :
همانطور که در بخش پیش به آن اشاره شد ، حضرت عبد البهاء مهمترین عامل ترویج علوم و فنون را ادیان الهی می دانستند که در هر زمان که پیامبری در سرزمینی برای تربیت نفوس از سوی خدا گمارده می شد ، درآن سرزمین نسبت به سایر دول ، ارتقا ء قابل ملاحظه ای در زمینه های علمی و فرهنگی و ترویج علوم و فنون مفیده به ارمغان می آورد. که این پیشرفت ها و علوم و فنون فقط در آن سرزمین باقی نمی ماند و همانطور که میدانیم به سایر کشور های دنیا سرایت کرده و رواج پیدا میکند و اثرات آن بسیار واضح و مشهود است. به عنوان مثال با ورود قوم عرب به سرزمینی که اکنون اسپانیا نام دارد ، در مدت زمان کمی مدنیت را در آنجا تاسیس کرده و سیاست ها و معارفشان را در آنجا رواج دادند و در نهایت آنجا به اسپانیا ی امروز بدل شده است که مهد ترقی و پیشرفت در برخی زمینه هاست.
" جميع تمدّن اوروپ از قوانين و نظام و اصول و معارف و حکم و علوم و عادات و رسوم مستحسنه و ادبيّات و صنايع و انتظام و ترتيب و روش و اخلاق حتّی بسياری از الفاظ مستعمله در لسان فرانسه را مقتبس از عرب است. "
اگر بخواهیم به ترویج علوم و فنون از زاویه ای دیگر بنگریم ، با ید به بیانات حضرت عبد البهاء در مورد پیشینه ی ایران اشاره کنیم که آن حضرت ، تصویری از ایران آن زمان در مقابل دیدگان خوانندگان این رساله نمایان می کند و پس از بیان افسوس خود ، از ایرانیان می خواهند که از غفلتی که آنها و سرزمینشان را به قهقرا کشانده ، بیدار شوند. فرموده اند که نه از هوشیاری مردم ایران کم شده و نه از شان و لیاقت آنها . پی باید دوباره از نظر ترقی و تمدن و پیشرفت زبانزد سایر دول و ملل گردند. در ادامه به بیان خصوصیات افراد حاکم بر مردم پرداخته و می فرمایند که این افراد باید فکرو ذکرشان حصر در پیشرفت کشور و ترویج علوم و فنون مفیده و تامین رفاه و آسایش مردمان گردد.
نظر حضرت عبد البهاء در خصوص مصرف پول و ثروت ،این بوده است که ثروت و غنا در صورتی ممدوح است که در راههای عام المنفعه مصرف گردد و از آن جمیع مردم به منفعت رسند. به عنوان مثال باید برای ترویج معارف و صنایع و تربیت یتیمان مصرف گردد. و چنین فردی از اجر و قرب خاصی برخوردار خواهد بود. در رساله چنین می خوانیم :
" .... اگر در ترويج معارف و تأسيس مکاتب ابتدائيّه و مدارس و صنايع و تربيت ايتام و مساکين خلاصه در منافع عموميّه صرف نمايد آن شخص عند الحقّ و الخلق بزرگوارترين سکّان زمين و از اهل اعلی علّييّن محسوب. "
درجای دیگری از این رساله ی مبارک ، حضرت عبد البهاء با بیان براهین فرموده اند که در مسیرترقی وترویج تعلیم و تربیت و علوم و فنون ، اکتساب روش های متنوع از سایر اقوام و دانستن مسیر های پیموده شده توسط آنان ، جایز است . و می فرمایند که به تنها با ارتقای سطح علمی و پیشرفت در صنایع هست که کشور ایران میتواند به خرم روزگاران خوش پیشین که ایران قبله ی عالم بود ، باز گردد.
8) نظریه حضرت عبد البهاء در مورد حقوق بشر:
در این رساله ، متنی که مستقیما دلالت به حقوق بشر نماید ، موجود نیست ؛ ولی تک تک دلایل و نیازهای عنوان شده در اثبات سایر مطالب از جانب حضرت عبد البهاء ، مبین اشاره ی ایشان به حقوقی است که بشریت به ویژه مردم ایران باید از آن برخوردار شوند. در این رساله به خوانندگان گوشزد میشود که دولتی می تواند منتخب مردم باشد ، که آسایش و امنیت و تعلیم و ترقی را برای مردم به ارمغان آورد و برای آنها بخواهد و این آسایش و رفاه و امنیت حق طبیعی هر فردی است. و آنان حق دارند که از دولتی درخور بیانات حضرت عبد البهاء برخوردار باشند.
تذکار این موضوع نیز از اهمیت ویژه ای برخوردار است که نیاز تمامی ملل است که برای صلح قیام کنند. بشریت از جنگ بیزار است و دیگر نباید دول و ملل به دنبال کسب امور و وسائلی باشد که سبب نزاع و جدال میشود . حضرت عبد البهاء میفرمایند چرا انسان باید زندگی خود را در منازعات و مجادلات بیفایده صرف کند وقتی که می شود منابع و ثروت را برای تحصیل علوم و فنون عام المنفعه مصرف کرد؟ در خود رساله نیز آمده است که :
" ... اشتغال باينگونه اوهام و تدقيق و بحث زايد در اينگونه اقوال سبب تضييع اوقات و اتلاف اعمار است بلکه انسان را از تحصيل معارف و فنونيکه از لوازم ما يحتاج اليه هيئت بشريّه است ممنوع و محروم مينمايد.... "
در ادامه می فرمایند که نیاز امروز بشر ، توسعه ی معارف و علوم و فنون است. و دولت ها باید این مهم را به عنوان یک حق طبیعی برای بشر فراهم کنند. فرموده اند که دانایی ، ضامن پیروزی در هر امری است و آنچه که باعث شکست و تزلزل است ، همانا نادانی و جهل است . و در این راستا باید باید کتب و رسل مفید تهیه و تنظیم گردد. همانطور که در رساله ی مبارک آمده است :
" ...الزم امور و اقدم تشبّثات لازمه توسيع دائرهء معارف است و از هيچ ملّتی نجاح و فلاح بدون ترقّی اين امر اهمّ اقوم متصوّر نه چنانچه باعث اعظم تنزّل و تزلزل ملل جهل و نادانی است... لهذا لازمست که رسائل و کتب مفيده تصنيف شود و آنچه اليوم ما يحتاج اليه ملّت و موقوف عليه سعادت و ترقّی بشريّه است در آن ببراهين قاطعه بيان شود و آن رسائل و کتب را طبع نموده در اطراف مملکت انتشار شود. "


9) نظریه حضرت عبد البهاء در همزیستی و بردباری بین اهل ادیان :
بارز ترین بیان حضرت عبد البهاء درمورد همزیستی و بردباری بین اهل ادیان ، همانا نصیحت ایشان به خوانندگان است که می فرمایند دست از تعصبات دینی و قومی خود بردارند چه که این تعصبات مخرب تمدن جهانی خواهد بود. فرموده اند از تقلید نفوسی که سبب گمراهی هستند بپرهیزند و مسائل فرعی ادیان ، اهل ادیان را از رسیدن به حقیقتی که در کل آنها موجود است نشود. و همه را به یکرنگی و زندگی در کنار هم تشویق می فرمایند که مانند درختان و گلهای یک باغ گرد هم آیید و برای سعادت نوع بشر قیام کنید. فقراتی از رساله را با این مضمون در زیر می خوانیم :
" ای اهل ايران چشم را بگشائيد و گوشرا باز کنيد و از تقليد نفوس متوهّمه که سبب اعظم ضلالت و گمراهی و سفالت و نادانی انسان است مقدّس گشته بحقيقت امور پی بريد و در اتّخاذ تشبّث بوسائل حيات و سعادت و بزرگواری و عزّت خود بين ملل و طوائف عالم بکوشيد. "
10) نظریه حضرت عبد البهاء در رابطه با نظریات واهی برخی افراد :
حضرت عبد البهاء در این رساله برخی نظریات واهی که از سوی برخی افراد در مورد سرشت انسان عنوان شده بود را رد فرموده و با اشاره به اینکه "بعضی نفوس چنان گمان کنند که ناموس طبیعی انسان مانع ارتکاب اعمال قبیحه و ضابط کمالات معنویّه و صوریّه است" ، فرموده اند که این تعلیم و تربیت است که موجبات ترقی و تعالی روح انسان را فراهم می آورد و بدون تربیت انسان مانند باغ بدون باغبان خواهد بود. هرز بار می آید و اعمال شنیع و نا پسند از وی سر می زند. فرموده اند که بدون تربیت ، خرد فطری انسان قادر به تشخیص مسائل خوب و بد نخواهد بود. و فرموده اند که اگر کسی هم قادر به تمیز اعمال پسندیده از نا پسند گردد ، آن از فیوضات لا نهاییه ی ادیان الهیه است .
".... اديان الهيّه و شرائع مقدّسهء ربّانيّه و تعاليم سماويّه اعظم اساس سعادت بشريّه است و از برای کلّ اهل عالم نجاح و فلاح حقيقی بدون اين ترياق فاروق اعظم ممکن نه...."

11) نظریه حضرت عبد البهاء در رابطه با تقلید از غرب :
حضرت عبد البهاء بعد از بررسی "امور ظاهرۀ جسمانیّه" و " اسباب تمدّنیه " توضیح میفرمایند که منظور از برگرفتن تمدن دول از یکدیگر و از غرب ، تقلید کورکورانه در تمامی زمینه ها نبوده است . چراکه مغرب زمین با اینکه مدنیت جهانی دارد ولی چون فاقد اخلاق هستند ، آن مدنیت فاقد نتیجه مطلوب خواهد بود. چراکه نتیجه ی مطلوب و پایدار یک تمدن حقیقی ، آسایش و رفاه بشر است ولکن این تمدن که با وجود درجات متعالی در علم از درجات اخلاق محروم اند و در فکر اضمحلال یکدیگرند ، به کلی مردود و فاقد نتیجه است. چنانچه فرموده اند :
" ...نتيجه ای از اين امور مأمول نه الّا تغلّب و تسلّط موقّت حالی و چون اين نتيجه باقی و پايدار نه لهذا نزد اولی الالباب تقيّد و اهتمام را سزاوار نيست . "
عرفان وفایی
ادامه مطلب
 
ساخت سال 1388 بهائيان ايران(اخبار؛معرفي؛رفع شبهات).قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده